تبلیغات
Davood Shahidi

متن نوشته ای دربارهء طرح های بیدار-خواب استاد داوود شهیدی - نوشتهء داریوش کیارس (بخش اول)

مزامیر داوود در گالری ساربان

دیدار طرح های داوود شهیدی در گالری ساربان – نوشته داریوش کیارس

 

ٱیا کاریکاتور می تواند حیثیت از دست رفته آدمی را بازگرداند ؟ نه، کاریکاتور بی حیثیت می کند!

داوود شهیدی، به واسطهء چهاردهه حضور مستمر در سیاسی ترین برههء تاریخ ایران معاصر، از خشن ترین کاریکاتوریست های این مملکت است.

خشونت او، جوان تر که بود، از تآثیرگیری متون ادبی می آمد: صادق هدایت، آلبرکامو، فرانتس کافکا. پیرتر که شد، بیان فلسفی گرفت: ژان پل سارتر، کیی یر که گارد، و نیچه، که هم ذهن خودش را ویران کرد و هم عظمت تاریخی در پشت را، و هم فضاهای در پیش رو را رصد می کرد.

او نمونهء بارز نسلی است که امروزه با عنوان "طراحان مطبوعات" شهره اند. پیوسته در نمایش هائی که می گذارد، نوعی پراکندگی و پخش و پلائی وجود دارد و این یک تجربهء مطبوعاتی است. طراح متنی را می خواند و طرحی مبتنی برآن را ترسیم می کند ( که در مورد داوود و شرح و تعریف او از هنرمند و روشنفکر مؤلف: او که طراح است، خود نویسندهء متن و یا این گزارش به روزشدهء تاریخی نیز هست)؛ طرح در روزنامه یا مجله ای منتشر می شود و از پی سالها دگرگونی اجتماعی، توسط هنرمند در یک مجموعه، ارائه می گردد.

پراکندگی نمایش شهیدی در گالری ساربان، از تشتت فکری او نمی آید؛ چرا که حدود پنجاه طرح موجود ثمرهء سی و چند سال تاریخ روزنامه نگاری این دیار است. او نه چون کامبیز درم بخش می خنداند و نه چون اردشیر محصص، ویرانت می کند: او مابین خنده و ویرانی، پلی می زند و (خنده را به یک استهزاء نیهیلیست و آشوبگرای، مبدل می کند، که یک نفرین نامه است و طبیعت تخریب گر دارد): او توهین می کند !

غالبآ از یک منش خصوصی، تعریفی عمومی می دهد. (و این خصلت اندیشهء فلسفه تحصلی است که او آن را در هنر، پایهء تجربه و اکتشاف خلاق و آزمایشگاه تئوریک و نظریه پردازی می پندارد). تاریخ زندگی مردمی را می نمایاند که همهء زندگی و حیات خود را، در صفحهء حوادث روزنامه گذرانده اند. (یک جور بررسی و روایت متون تاریخی قطعه قطعه شده و سپس با دقت و وسواس، به روز شده است. و به عبارت دیگر نوعی تاریخ نگاری است که به روزنامه نگاری میل می کند).

قسمت اعظم طراحی های او، مصور کردن حوادث غیرمترقبهء این مملکت است. (که این یک تاریخ نگاری است.)

آدم های آثار او از اظطرابی هولناک می گریزند تا در دهان اژدهای دهشت، سقط شوند. (که این از طبیعت فلسفی ذهن او نشآت می گیرد که ریشه در خیام و اندیشهء اسکپتیک و نقاد، دارد.)

در طراحی های او کسی نمی میرد، همه کشته می شوند و مسئولیت این قتل و این طراحی با زمانه است! ( او از کمال گراهائی که در مرگ، مفری و یا رستگاری می جویند؛‌ دور می شود و در کارهای او، مرگ می شود امری سیاسی! و این است که ملک الموت، جلاد است و هم به مثابه یک کاهن، متافیزیک را نمایندگی می کند. او قانونی را اجرا می کند که مرده ریگ است و عدالتی به غایت پوچ را اداره و هم طرح آوری می کند.)

این نمایشگاه، همهء دوران حرفه ای زندگی مطبوعاتی او را در بر می گیرد؛ هرچند قسمت اعظمی از هر دوره، در این مجموعه نیست.

تآثیرگیری در کارهای رنگی واضح است ( ؟!؟! ) اما یک نکتهء ظریف و یک حالت عمیق، اثر او را از دیگران بی تآثیر می کند: داوود شهیدی به دنبال بیان سوژه نیست، بلکه حالتی را در لحظه فیکس می کند؛ ( داوود شهیدی بارها بیان کرده است که کاریکاتور الزامآ بیان تصویری یک سوژه و یا موضوع ادبی نیست و بلکه هم می تواند به خلق فضا و یا حتی بیان رآل واقعیت خارجی بپردازد و هم می تواند تعلیق و سوسپانس را تجربه کند و او بخصوص در آنچه طنزسیاه و یا طرح سیاه می نامد،‌ بر این نکته تآکید بسیار دارد. و او حتی اغراق را موضوعی فلسفی و یا ابزاری برای نقد قدرت سیاسی، می داند.) ... به همین علت در تابلو های او، آدمی در خلآ و شیء در هوا سیر می کند. ( تجربهء تعلیق و حضور در عرصهء روح و روان و یا حوزه های فلسفه الاولی است.)

تقریبآ با هر مجله و روزنامهء مهمی- در طول این سی و چند سال- همکاری کرده است؛ از جمله جهان نو، فردوسی، خوشه و نگین گرفته تا روزنامه هائی چون آیندگان، توس، جامعه و خرداد ... و در نتیجه او طراح متمرکزی نیست؛ یعنی کمتر به قصد ساختن یک مجموعه برای یک نمایشگاه، طرحی زده است. ( او خود بر یک و دو نشریه و فصلنامهء دانشجوئی تآکید می کند، که خود از مؤسسان و سردبیران آنها بوده است: آبنوس و کتاب سینما.)

پایان بخش اول




نظر کلی استاد داوود شهیدی دربارۀ نشریات طنز دوران معاصر دهه های اخیر

نشریات طنز و کاریکاتور به مثابه یک ابزار نیرومند نقد اجتماعی و در قالب رسانه ای در ایران، ریشه در مشروطیت و آزادی بیان و درک مطبوعات به عنوان رکن چهارم دموکراسی، دارند. و از آغازگران مشهور ایشان را می توان، به طور مثال، از کاریکاتور های مطبوعاتی نشریه ادب و همینطور نشریه مشهور ملانصرالدین را نام برد.

پس از کودتای رضاخان و دوران دیکتاتوری و اختناق موسوم به رضا خانی که به روایتی دوران پدیداری دموکراسی نوپا را درنوردید با سکوت این نشریات و یا هجرت ناخواسته شان به بلاد شمال ایران مواجهیم ولی با سقوط او و شهریور بیست، ایران شرایط دموکراسی را تجربه می کند که دوران شکوفائی دوباره این نشریات علی الخصوص مجله چلنگر می باشیم که با وجود گرایش آشکار به چپ، مورد تآئید روشنفکران مستقل ایران چون صادق هدایت نیز هست.

درین نشریات، فرهنگ توده مردم و دیدگاه اجتماعی سبب ساز ایجاد نقد اجتماعی در قالب کاریکاتور و طنز می شوند و بسیار خوب عمل می کنند و صاحبان و غاصبان قدرت را به خشم می آورند.

پس از کودتای 28 مرداد سال 32 و اوجگیری دوباره سرکوب سیاسی، این نشریات که در ادامه شان مبدل به مجله های طنز از قبیل توفیق و یا نشریه کاریکاتور شدند، از محتویات سیاسی و یا اجتماعی خود خالی شده و تبدیل به عوامل تولید تفریح و تفرج بی هدف و یا با هدف های اخلاقی و ناصحانه شدند و یا زمینه رشد نوع رقیق شده نقد اجتماعی ژورنالیستی را فراهم آوردند که به گمان من دارای ارزش های خاص خود بودند و مثل فیلم فارسی و یا نمایش های کافه های لاله زاری و یا کمدی های رادیوئی صبح جمعه رادیو و ... عمل می کردند و از نظر خلق انبساط فکری بسیار خوب بودند و توانستند جنبه فکاهی را که به گمان من بسیار مهم است را جلو ببرند و مردم را سرگرم کنند و شخصیت های فکاهی مشهوری مثل کاکا توفیق و یا ممولی و آمیرزا و غیره را خلق کنند و در ذهن عوام بنشانند.

مجله کاریکاتور هم زمینه ساز برقراری ارتباط با فستیوال های کارکاتور و کارتون سایر ممالک گردید.

و در مجموع، اگرچند من هرگز در این مجلات به دلیل سطح بسیار پائین ذوق هنری و فهم روشنفکری حاکم برایشان، کار و مطلب چاپ نکردم ولی به دلیل اینکه برای توده مردم حق خندیدن و تفریح را بسیار قائل هستم وحق طبیعی مردم می دانم که شاد باشند و از زندگی لذت ببرند، معتقدم که خیلی هایشان هنرمندان بسیار خوبی بودند وهستند و من با ایشان دوست و رفیق بوده و هستم.

در گیرو دار تنش های انقلاب اسلامی ایران،‌ نشریات طنز وکاریکاتور در برخورد با مسائل اجتماعی و ارزشی، نقش های متفاوت و گاهی متضاد را ایفا کردند. یک گروه مثل نشریه چلنگر و سپس کارگر و یا نشریه فکاهی اصغر آقا، با برداشت منفی از نظام حاکم به مبارزه و سپس مهاجرت ناگزیر به خارج مجبور شدند و گروه دیگری که هماهنگ با مسیر اراده تاریخی حاکم بر اوضاع پس از پیروزی انقلابیون مسلمان، گام برمی داشتند به تدریج زیر ساخت نشریاتی از قبیل هفته نامه گل آقا و یا ماهنامه طنزو کاریکاتور را پایه ریزی کردند که با زدودن بر مبنی الزامات شرعی بخش هائی از فرهنگ عوامانه که می توانست ولگار و مبتذل تعبیر و تفسیر شود، توانستند که به برداشت های نفیس و فاخری از طنز نوشتاری و هم ترسیمی مردمی دست پیدا کنند که من از دهه شصت و هفتاد و تا زمان حال، امکان کار و همکاری بسیار نزدیک با ایشان را دارم.


مقاله ای از استاد داوود شهیدی درباره کامبیز درم بخش

فرازهائی از آشنائی من با کامبیز های دوست داشتنی

از: داوود شهیدی

× من با کامبیزهای دوست داشتنی، آشنائی های دور و دیر دارم و می افزایم که آنچنان و آن قدر دور و دیر که می رود و می رسد و خود را باز می گسترد به زمان های بعد و یا خیلی قبل از تولد کامبیز... و آری، زیرا این تخیل من است که در او و کارهای او راهبر و راهنما و راهگشا است و به ناگزیر، منعکس است در آشنائی ما و تصورات ناشی از آن.

× دنیای نوه ها و نتیجه های سرزنده و بازیگوش و مادربزرگ های قصه گو که پیر و لرزان و اما چابک و چالاک دارند با این شیطانک ها و وروجک های آتش به جان گرفته و جوونم مرگ نشی الهی ها، در هزارتوی خاطره به تعقیب و گریز مشغول اند.

و اما کامبیز یک خط می کشد و این خط، یک مثال از گوشه و کناری از یک طناب بلند است و او تمام این "وروجک" ها را برآن  در تعادل می روند روی کاغذ ها و می دوند توی یک قاب و جاخوش می کنند و می شوند یک تند دست آکروباتیک و کارتونیک.

× باز مکرر می کنم که کار او خیلی زیاد، درست مثل بندبازی است که روی طناب بلند در صدد خلق یک جور تعادل است، حتی اگر: طناب روی زمین قرار دارد، یا طناب خیلی بالا و در ارتفاع سرگیجه آور است. یا طناب درست زیر پوسته سخت و خاکستری

و یا سیاه چون قیر آسفالت جاده ها است. طناب خیلی عمیق در ته زمین سخت بی نفوذ، اسیر است. طناب حتی آغشته است به سریشم دردسر ساز چسبناک و یا آغشته به یک روغن گریس بویناک بی حس و بی درد و یا حتی از آن هم بی شرمانه لغزنده تر!

و اگر طناب نخ ابریشم است و یا حساس است مثل یک عصب. و یا اگر طناب یک سیم خاردار است. ویا یک کابل الکتریکی است، این طناب. ویا سیم برق فشارقوی است و ما حتی سیم تلفن راه دور ... طناب، یک بازیگر است و بازی ساز درست و تمام است.

و او آن طناب را، مثل یک خط ، گاهی با خط کش می کشد، درست و دقیق و بی انتها، و سبک و روحواره بر آن می پرد و بازی را آغاز می کند: کامبیز دوست داشتنی!

حال:

در ریتم و ضرباهنگ گاه و بی گاه چکمه ها و پوتین های رژیم درگذشتهء دهه پنجاه، او مابین دو عرصهء کار "بدون شرح نمایشگاهی" و کار "با شرح اجتماعی گرا" همراه با مخاطب همه فهم و کار ژورنالیست، و بازهم او با کارهای باشرح این بار کمرنگ و اندک با قرارگیری روی مفهوم جامعه سالار، به سمت کارهای بدون شرح و رابطه دار و همرای با روشنفکری، ... به جست و خیز همراه با کسب توازن می پردازد و تا ...

بزنگاه تاریخی پنجاه و شش و هفت هشت، و در انفجار فریاد های در بهار آزادی جای شهداء خالی ... و یا آزادی قلم و آزادی زندانی سیاسی و ... او در همان کار بدون شرح هم، مورد های حساس اجتماعی و سیاسی را خیلی هم متعادل تر و هم جهنده تر و تند و تیز تر، تجربه کرد و انجام داد.

× و اما یا شاید، طناب روی یک زمین پراز تردد مثل یک خیابان و میدان است و یا حتی وسط پیست اسب دوانی است.

یا روی باند فرودگاه که هر ثانیه هواپیماهای ماوراء صوت با هزاران مسافر شناسنامه به دست، به سوی و جهت های دور و بی نشان درپروازند.

طناب گسترده بر عرصهء سرمازده غربت که خیلی جاها و مکان ها و خیلی گاه ها و زمان ها، فضای بیرون طناب از سطح روی آن، بسیار لغزنده تر است. و تا آن جا که آنقدر نازک تر و موی واره و حتی از آنهم تیزتر و برنده تر که چون اسطورهء پل سراط، چون تیغ می برد و می خراشد و روح زخمی گم و منزوی و تبعید شده را زخم می زند و پاره می کند.

× و او یک خردسال دوست داشتنی است. زیرا:

هیچ چیز کسالت بارتر از بزرگسال نیست، آنهم استاد و دانشمند با آن وزن و هیبت متحجر و مومیائی شده!

او حتمآ سقوط می کند به یک چاه عمیق، خیلی عمیق تر از آن عمق و ژرفا در زمینی که او دارد در آن به بندبازی ادامه می دهد.

او سقوط می کند، یک سقوط سیاه، سیاه مثل مینیاتور های سیاه که روزی و روزگاری آنها را طراحی می کرد و به چاپ می رسانید.

ولی او سبک و پروانه آسا است و اینک پرده بازهم بالا می رود... و او چون قلم می رقصد.

× من حاضرم که بندبازی او را همواره و هرگز، ببینم و تماشا کنم...

اگر قرار باشد با عصا روی آن تعادل را حفظ کند و یا با صندلی چرخ دار، جلو و عقب برود ...

 چه شعف ناک و چه حیرت انگیز!

"پایان " 




گفتگوی خبر گزاری دانشجویان ایران با استاد داوود شهیدی

داود شهیدی:

کاریکاتور نباید به جنبه‌های افراطی وصل باشد

» سرویس: فرهنگی و هنری - تجسمی و موسیقی

کد خبر: 94110905255

جمعه ۹ بهمن ۱۳۹۴ - ۰۶:۱۶

یک کاریکاتوریست معتقد است، تا وقتی یک گفت‌وگوی منطقی بین خود کاریکاتوریست‌ها انجام نشود، جریان تشکیل انجمن صنفی جلو نخواهد رفت.

داود شهیدی در گفت‌وگو با خبرنگار سرویس هنرهای تجسمی ایسنا، درباره‌ی دلایل تشکیل نشدن انجمن صنفی کاریکاتور در سال‌های گذشته، اظهار کرد: اگر انجمن صنفی وجود نداشته باشد، شاهد به‌وجود آمدن هرج و مرج در فضای کاریکاتور کشور خواهیم بود و عده‌ای به خودشان جرأت می‌دهند کار دیگران را کپی کنند یا با به‌کارگیری چند تکنیک ساده‌ی رایانه‌ای، نام خودشان را کاریکاتوریست بگذارند.

او ادامه داد: جناح‌های سیاسی در کشور باید به تعادل و تعامل برسند تا کاریکاتور به جنبه‌های افراطی وصل نشود و راه تعادل را در پیش بگیرد. سپس بحث مسائل صنفی هم می‌تواند مطرح شود و پیش برود، وگرنه این هنر هم یک حالت پوپولیسم و هرج‌ومرج به خود می‌گیرد.

این هنرمند به ویژگی‌های انجمن صنفی کاریکاتور اشاره کرد و گفت: انجمنی که برای کاریکاتوریست‌ها تشکیل می‌شود، باید همه را دربر بگیرد و فقط حرف یک طرف خاص را نزند. در غیر این صورت موفق نمی‌شود و به نتیجه نمی‌رسد. همه‌چیز باید بر مبنای دموکراسی و تعادل باشد.

شهیدی با اشاره به وضعیت کاریکاتور ایران در سال‌های گذشته، اظهار کرد: کاریکاتور و طراحی طنز، یک مجموعه محوری است که در ایران از همان ابتدا با قدرت عمل کرده، ولی در مقطعی به استخدام رسانه‌هایی با گرایش‌های سیاسی درآمد که برخوردها و مشکلاتی را برای این بخش از جامعه‌ی هنری ایجاد کرد و باعث به‌وجود آمدن نوعی پراکندگی شد. یعنی برخی مشکلات کاریکاتوریست‌ها خارج از دنیای کاریکاتور به‌وجود آمد و برای آن‌ها هم مشکلاتی را به‌دنبال داشت.

او ادامه داد: با توجه به این‌که کاریکاتوریست‌ها برای مطبوعات کار می‌کنند، ناگزیرند سیاستی را که مجموعه دنبال می‌کند، در نظر بگیرند و گاهی شرایط به آن‌ها تحمیل می‌شود و آن‌ها هم مجبورند با آن کنار بیایند. اگر دموکراسی به‌عنوان یک امر اخلاقی در چارچوب قانون رعایت شود و همه در خط تعادل قرار گیرند، بستر رسانه‌هایی برای کاریکاتور دارای اساس می‌شود و در آرامش کار خود را دنبال می‌کند. وگرنه فکر نمی‌کنم کاریکاتوریست‌ها با همدیگر برخورد و مشکل خاصی داشته باشند.

این کاریکاتوریست همچنین بیان کرد: در کاریکاتور، محورهای مختلف وجود دارد؛ همان‌طور که به برخی فیلم‌های قبل از انقلاب که با عنوان «فیلم‌فارسی» شناخته می‌شوند، سینما گفته می‌شد و کارهای ارزشمندی مانند آثار مهرجویی و بیضایی هم جزو سینما به‌حساب می‌آمدند، در کاریکاتور هم یک محور روشنفکری وجود داشت و یک محور فکاهی و طنز. تفاوت سطح فرهنگ و تحصیلات در برخورد با این هنر از دیگر مواردی بود که باعث به‌وجود آمدن پریشانی‌هایی در این حوزه شد.

شهیدی اضافه کرد: «گل‌آقا» از مجموعه‌هایی بود که موفق شد جریان روشنفکری و فکاهه در کاریکاتور را تا حدی در کنار هم داشته باشد که متأسفانه با درگذشت آقای صابری فومنی - مدیر مسؤول مجله گل‌آقا - این جریان متوقف شد. متأسفانه اکنون شاهد هستیم که برخی افراد به اسم هنرمند و کاریکاتوریست به جریان‌های افراطی می‌پیوندند و باعث تشدید تضادها می‌شوند. راه‌ حل این موضوع ایجاد تعامل و تعادل بین فرهنگ و بخش مردمی کاریکاتور است.




نکته هائی از کارهای مرتبط با هنر, در فیس بوک استاد داوود شهیدی

چند پاسخ و یا توضیح ناگزیر به دوستان و یاران جوانم که دربارۀ رابطۀ گیف های من در فیس بوک و ارتباط آن ها با من به مثابۀ یک هنرمند, سوأل و یا کنجکاوی دارند.

توضیح آنکه گیف یک پلان و یا شات و یا تصویر است همراه با یک حرکت !

من بسیار اهمیت داده ام در بارۀ موضوعیت "هنر و رسانه" و به خصوص "هنر ویژوال و رسانه" و مورد خیلی خاصتر آن "هنر طراحی در رسانه" و در این باره بسیار مقاله نوشته ام.

این مقاله ها در راستای یک تحول تدریجی رسانه - که با چاپ دستی و سپس صنعت چاپ؛ آغاز می شود و با تکامل فنی و تکنولوژی آن, به مراحل و مراتب نوین و بسیار گسترش یافته ای می رسد که می تواند "نظریۀ دهکدۀ جهانی" را متصور سازد.- قرار دارند که در آنها به بحث در بارۀ تغییرات ناگزیر هنر و زیباشناسی همراه و هم شآن آن در روش و تکنیک و ارتباط گیری مبتنی بر پیام رسانی و هم خلق گفتمان خلاق با مخاطب گسترده نیز می شود.

باری من دربارۀ عرصۀ اینترنت و تکامل فرم و محتوی در کارتون و کاریکاتور نیز بسیار گفته و نوشته ام که در کیهان کاریکاتور بسیار یافت می شود. و اینکه پتانسیل حرکت های نهان در کارتون و کارتون استریپ را چگونه می توان به شکل شات های سینمائی آشکار و طراحی کرد و بازنمائی نمود. که این در گیف میسر است که من در کارهای ادوارد گوری نشان دادم و تآثیرش را باز گفتم و همینطور موضوعات طنز هولناک و گروتسک را مطرح کردم.

به هر حال هرچه در فیس بوک من مطرح می شود برای کار من به عنوان "هنر به مثابۀ موضوع مطالعه" است و بس!  




دمی با کامبیز از داوود شهیدی

دمی با کامبیز

از: داوود شهیدی

چندی پیش و در نمایشگاه اخیرش، با او از کارهایش و خودش و خاطره هایش داشتیم گپ می زدیم که گفتم:

-       می دانی کامبیز، برخلاف دیگر بزرگان و باصطلاح نوابغ هنر که سعی دارند بزرگی و نبوغ را در پیچیدگی و تضاد     جستجو کنند، تو در سادگی مفرط ، آن را می یابی و می آزمائی و ارائه می دهی و این یادآور سخنی از کنفوسیوس است که می گوید: تمام عمر را در جستجوی هستی مطلق و حقیقت کلی صرف کردم و سرانجام, آن را در انعکاس آن در شبنمی که بر برگ گلی و در آستانهء خانه ام روئیده بود یافتم و دریافتم که آنچه در خانه داشته ام در سرگردانی ها می جستم و این یک گردش و هجرت بیهوده و باطل بود.

که روشن است که او با یک لبخند حاکی از احساس رضایت، از سخنم استقبال می کند که یعنی می توانی ادامه بدهی و من هم البته اطاعت می کنم و در ادامه می گویم:

-       و این در دو نکته بطور روشن رخ می نماید که اولی در روش و تکنیک خلق اثر، و دوم در شخصیت تو به مثابه یک مرد خانواده و صبح و میز صبحانه و چای و کره و عسل یا مربا و یا همراه با نان گرم و ... اندکی پنیر!

که او با اشارت ابرو مرا هدایت می کند که بیشتر به مبحث تکنیک و روش کار بپردازم که می هم اطاعت می کنم و می گویم:

-        و اما تکنیک!

-       نمی خواهم کلمه مطنطن ایجاز را به کار ببرم و ترجیح می دهم بگویم شفافیت! که در سپیدی مطلق کاغذ است که تحقق می یابد. شفافیت در ابژه و در سوژه و همزمان در هردو! و مثال می زنم که در سوژه یکی از کارهایت, پرسوناژ در یک کارتون استریپ پنج کادری و در کادر اول, یک عدد "5" را از روی زمین یک فضای خالی برمی دارد و با حرکت در کادر های "2" و "3" و "4" می رسد به ادامهء آن فضاهای خالی و در کادر پنجم و قرارش می دهد آن جا, یعنی در خالی فضای خالی کادر شمارهء "5" و بازی هیچ و پوچ به پایان می رسد و خب همین شفافیت ها در سوژه هایت به خطوط به شدت ساده تا حد هندسی و فرم های استلیزه و با ترکیب بندی های به همان شدت ساده و هندسی اتفاق می افتد. و باعث می شود که تماشاگر "خط هایت" را به طور کامل ببیند و بفهمد و احساس کند.

کامبیز که از حرف هایم چیزی سر در نیاورده است با سکوت و چهرهء بی اعتنا به گوشه و کنار سرک می کشد و این به معنی آن است که من می توانم ادامه بدهم و من هم ادامه می دهم:

-       و یا وقتی که مهربانانه و خیرخواهانه می پردازی به موضوع های خداپسندانه مثل خیریه و یا کمک به همنوع و یا مهم انگاشتن بهداشت و سلامت عمومی و ... از این قبیل موارد!

کامبیز با لبخندی بزرگ که رج کامل دندانهایش را می نمایاند, حرف مرا تآیید می کند و سر می جنباند, و من ادامه می دهم:

-       ولی تو با زیرکی و یک نوع رندی معصومانه کار خودت را می کنی و نه از اقدامات خیرخواهانه و بلکه از جنون حاکم بر اقدامات خیرخواهانه, در کارتون هایت خبر می دهی تا از احساسات پیزوری سانتی مانتال و محافظه کار یک قشر تازه به دوران رسیده بگوئی که در آن نه حس انسانی بلکه نوعی تظاهر به  ...

کامبیز حرف مرا قطع می کند که:

-       نه! نه! درست نیست و این کارها در خدمت بشریت و کاملآ خیرخواهانه است و ...

-       اوکی اوکی ... من فقط مثال می زنم که در یکی از کارهایت دکترها برای آمپول زدن بیماران را غافلگیر و یا حتی دستگیر می کنند و توسط پرستار های محترم آن ها را ...

-       نه! نه! آنها فقط شوخی هستند و شوخی های بسیار کودکانه و ... بسیار بی گناهانه و ... من یک کارتونیست هستم که کارش خنداندن است!

-       خب البته, من فقط منظورم اینست که تو کارتونیست زیرکی هستی و با زیرکی می خندانی و خیلی هم! و می دانی که کار واقعی یک کارتونیست خنداندن توام با زیرکی شیطنت بار است و ... تو فقط جمله سازی تصویری نمی کنی و بلکه در لابه لای فرمول ها و یا الگوهای زبانی حاکم بر طنز گرافیک تو می گردی و در خیلی جاها می رسی به نکته های ظریف و یا حتی خیلی غریب ... و مثالی می زنم:

هر تازه به دوران رسیده ای می داند که کارتون جای خط های دروغین و اتفاق های غیر ممکن است و برای مثال می داند که یک ماهی که در آبی آبهای یک آبگیر دارد شنا می کند, می تواند در رنگ آبی پیراهن دختری که کنار آبگیر نشسته است هم شنایش را ادامه دهد و باعث شود که یک کارتون خلق شود. و این در یکی از کارهای توهم هست که یک ماه در سیاهی شب دارد پائین می آید و در پایان کادر, در سیاهی یک شیشه مرکب جای می گیرد. که در نظر اول, می تواند یک ایده و یا یک فکر فرمول وار, تلقی شود.

ولی در کار تو یک حس بسیار غریب می گوید که ماه دارد از غربت دلگیر قلم و شیشه مرکب سیاه در هجرت, سخن ساز می کند و این یک حس اندوهگنانه و بس شاعرانه است.

کامبیز به تآمل به پائین نگاه می کند و آرام می گیرد. و من باز می گردم به موضوع تکنیک در کارهایش و ادامه می دهم:

-       من در کارهایت هاشور نمی بینم و یا خیلی کم و راستش گاهی وقت ها و در کارهای دور و دیرت ... و راستش نمی پسندمشان چون بسیار ناشیانه اند!

او با یک نگاه خیره و ممتد مرا متوقف می کند و من تنها می گویم:

-       خب, یعنی تنها آنها برای تشدید خط هایت و در کنار آنها به کار می رفتند و بعدها کم کم محو شدند چون خط ها کارآمد و استوار, دیگر خودشان هستند و به چیزی اضافی, الزام ندارند و استوار و درخشان ایستاده اند در بطن سپیدی کاغذ!

واما همهء این ها حاصل باران اشکی است که بر آن ها ریخته و آن ها را شسته و پیراسته است و خب, شبنم هم یک قطره اشک است که در صبح سحر می چکد روی یک برگ گل که در خانهء حکیم بزرگی چون کنفوسیوس روئیده است.

 

"پایان"


مقاله ای از استاد داوود شهیدی در خبرگزاری ایسکا نیوز.

با نگاهی به آغاز شکل گیری اجتماعات انسانی و طرح موضوع سکونت ناگزیر این فرم های متفاوت زندگی اجتماعی چون ده و روستا و یا ایلات و قصبه و شهر و حضور و تحقق آن، در کالبد محیط فیزیکی سکونت در اشکال متنوع ساختمانی ... متوجه ارتباط تنگاتنگ عنصر اقلیم جغرافیائی و تکنولوژی ساخت و ساز، و ساختار فرهنگی و اجتماعی- تاریخی و همینطور شیوه ها و مناسبات تولیدی را درمی یابیم.

داود شهیدی*
به زبان ساده تر، وجود گیاه و آب یا عنصر محیط زیست، و قرار گیری آن در مدار ارتباط های اقتصادی تجاری، یا مسیر کاروان ها و سپس جاده ها و یا مجاورت با بندرگاه ها و مسیرهای کشتیرانی برای تبادل کالاها، و همینطور جغرافیای محیطی که موضوع های فوق را تشدید و یا تعدیل می کند و در ادامه اینها درجه تکامل ابزار تولید و تکنولوژی ساختمانی، از جمله موارد تعیین کننده در همگرائی و حضور اجتماعات انسانی وبه تبع آن سکونت روستا و شهر هستند.
دلیل اینکه چرا با آب و گیاه آغاز کردم، این است که وجود بیولوژیک انسان با آن شکل می گیرد. زندگی فرد انسانی به هوا و آب بستگی دارد که در اقلیم جغرافیاست که حضور دارند. و در هر گوشه و کناری که برکه آب و یا درخت و علف بوده است، انسان سکونت گزیده و با آن خو کرده و زیست و تولید وکشاورزی و دامداری پرداخته و زندگی اجتماعی را آغاز کرده و به تشکیل و تعریف جامعه و ساختار و سازمان آن پرداخته است که این ابتدای شهر و شهرنشینی است، و همراه با رشد و تکامل جامعه و تولید است که ارتباط انسان و انسان و شبکه ارتباطات انسانی و در نهایت شهر و شهرنشینی شکل و فرم می گیرد. و اینکه شهر یک ارگانیسم است که اگر عوامل تشکیل دهنده اش با هم خوب و همساز باشند، رشد و سلامت پدیدار و پایدار است و اگر باهم دشمن خو و ناساز باشند، جرم و جنایت شکل می گیرد که بنا به تعریف، همراه و همشآن آسیب های اجتماعی است.
بهانه سکونت دائم انسان آب و گیاه است و هم ادامه حضور انسان در عرصه شهر و زندگی شهروندی نیز درک آب و گیاه و پاسداری و نگاهداری آن است و نیز باید دانست که آب و گیاه به شهر جلوه و معنی می دهند و به نوعی آن را کامل می کنند و بخشی از پیکره آنند و به روایتی المان ها ومکث گاه‌های شهری نیز به شمار می آیند.
برای مثال حضور درخت به خیابان و همراه با آب به میدان معنی و فرم می دهد. پارک ها هم تجمع گاه شهری و هم تنفسگاه شهری اند. و بهانه حضور جمعیت و زندگی جمعی و شادی و انرژی نهفته در آنند و همینطور باید دانست که تجمع انسان ها باعث روشنی و امنیت است و این هردو به معنی تداوم شهر و شهر نشینی و شهروندی است.
بدون شک عرصه ها و الگوهای فرم شهری را می شود در همسایگی و مسیر و نشانه خلاصه کرد و با یادآوری این وکبیولری و گرامر المان های فرم دهنده شهری و در ادامه و در ارتباط ارگانیک فرم و معنی در شهر و شهروندی باید گفت حضور جمع به معنی زندگی و ملاقات و گفتمان و همسایگی است و حرکت جمعی مسیر را می سازد که مانند رگها و مویرگهای خون و سبزینه رسان، مایه حیات است و اگر پیچ در پیچ و تو در تو باشد مایه سرگردانی و گمگشتگی می شود و عامل منفی و مخرب و اگر یک لبه تهدید کنند باشد و محدود و محبوس کند موجب ملال و انجماد ذهن و روح و جان و روان است. و اگر نشانه باشد آنگاه نماد شهر می شود و یادمان و گفتمان را خلق می کند.
حال اگر درخت بریده و نابود شود و گیاه بسوزد و خاکستر گردد و آب به خشک بگراید و هوا پردود و غیرقابل تنفس شود دیگر زندگی می میرد و شهر بی انسان و مرده دل دیگر خرابه است و مطرود و خالی است و تهی است.
بنابر این آسیب های اجتماعی که مقوله ای حقوقی و جرم شناسی و روانشناسی اجتماعی است، همراه با درک محیط زیست و نگهداری و گسترش آن است و امری است که به اقلیم شناسی و جغرافیا و بیولوژی گیاهی و دریائی و جانورشناسی مربوط می شود، همراه با برنامه ریزی و طراحی و بهینه سازی فضاهای شهری، یک مجموعه را خلق می کنند که سامان دادن به آن و حل تضاد های نهفته و هدایت اندیشه ورز این سامانه، به یک شهروندی و زندگی اجتماعی ایده آل منتهی خواهد شد و راز به زیستی شهر در تداوم گفتمان بین هنرها و علوم مربوط به انسان است و در تمام حیطه های بیولوژیک و مردم شناسی و روانشناسی و حقوق و ... و فلسفه شهر کمال اندیشه و هنر را می طلبد.
* مدرس تاریخ معماری جهان




پاسخ به پرسش های یک رهرو جوان - معماری شهری و طراحی شهری, تفاوت ها و تردید ها.

با سلام به شما خانم جوان.

اجازه می خواهم که بحث را با یک مقایسه بین دو کلمه "معماری" و "دیزاین" آغاز کنم و بگویم که معماری در سرشت خود یک دیزاین است و یک معمار خود نوعی طراح و دیزاینر است،  ولی در نهایت با طرح مواردی چون "ساخت و ساز" و یا "عمارت" و طرح موضوع "مقیاس"، به یک تعبیر "عینی و مشخص و کنکرت" نزدیک می شود و به عبارت روشن ترمی شود تحقق یک "طرح و ایدهء مهندسی و دیزاین" و در فرم یک "نقشه مقیاس دار" و در عالم واقعیت !

و طرح و دیزاین از جنس کاغذ است و امری ذهنی است ولی معماری از ذهن آغاز می شود ولی مقیاس می پذیرد و تبدیل می شود به امری واقعی و می شود بخشی از واقعیت خارجی!

در معماری که یک وجود واقعی است و دارای ساخت و ساز حقیقی است، مردم زندگی و حرکت می کنند و وجود دارند و به حساب می آیند و اگر نقشه را با یک ذره بین فرضی، به جلو زوم کنیم، در نهایت می بینیم و احساس می کنیم و حضور ایشان، آماری و برنامه ریزی وار، و یا نمادین صرف نیست و بلکه واقعی است.

 و معماری شهری برخلاف طراحی شهری که هایپوتتیک و مفروض و کاغذی و ذهنی است، در روند طراحی و با طرح مقیاس، تبدیل می شود به ساخت و ساز و ساختمان و شهر که به صورت میدان و یا بلوار و ساختمان با مقیاس وسیع، خود را تحقق می بخشد و واقعیت می پذیرد.

طراح شهری یک معمار نیست و معمار شهری یک معماری با مقیاس وسیع است که طبیعت ساختمانی خود را حفظ می کند.

من برای روشن شدن موضوع معماری شهری چند مثال می زنم:

1-      Air right over Turn Pike, in Boston City!

در این پروژه می خواهیم بالای یک بزرگراه وسیع را که در یک کانال و یا چالهء بسیار بزرگ که از میان شهر بوستون می گذرد که در آن راه آهن و یک بزرگراه با پنج باند تندرو و در دو سمت مقابل هم، قرار دارد و می خواهند که شهر را از روی آن به هم متصل کنند و با تکنولوژی بسیار پیشرفتهء تآسیساتی و سازه ای به اتوموبیل های در حال حرکت، هوارسانی کنند و در واقع، یک چالهء بزرگ و پرسروصدا را بپوشانند و یک محیط سامان یافتهء شهری جدیدی را خلق کنند.

2-      می خواهیم شرایط بسیار بد و سرشار از جنایت یک فضای مطرود را تبدیل کنیم به میدان ها و یا بلوار ها و یا همسایگی های امن و قابل زندگی و ...

3-      می خواهیم در یک اردوگاه و یا کمپس بزرگ دانشگاهی فضا سازی کنیم و یا برنامه ریزی روی امکان استفاده های جدید کنیم و یا بدنهء یک خیابان و فاساد شهری را تغییر دهیم و ازین قبیل موارد که در آنها معماری دارای ابعاد وسیع شهری است و به عبارت دیگر معماری با موضوعات شهر و شهرسازی در می آمیزد.




دربارهء طرح های بیدار-خواب استاد داوود شهیدی - نوشتهء داریوش کیارس ( بخش دوم )

مزامیر داوود در گالری ساربان -(بخش دوم)

دیدار طرح های داوود شهیدی در گالری ساربان – نوشته: داریوش کیارس

تعداد آثار به وجود آمده از ذهن او- از شانزده سالگی (از سال 1346 در مجلهء جهان نو) تا روزنامه های همین روزها- آنقدر هست که نتواند دوره ای از خود را بشناساند ( یا بشناسد). اما با نگاهی به این مجموعه، دوره هائی از زیست او رصد می شود: چند طرح سیاه با هاشور های پی درپی و تعمد در عدم آگاهی از معماری فضا، از دههء 50 به این نمایشگاه آمده اند، ( احتمالآ منظور معماری قاعده گرا و راسیونل فضا است و نه معماری فضا به مفهوم عام کلمه) ده ها طرح که بیننده نمی فهمد اما می گیرد، آثاری برای متن روزنامه هایند و البته طراحی های "متن نوشته" مجموعه ای است که سعی دارد خود را یک دفتر کند، اما ترکیب بندی منسجمی نمی گیرد. طرح های او، چون خود او، فاقد انسجام فکری اند و در سیر دائمی (جنبش و) حرکت، تحریک می کنند و می شورانند.

شیفتگی او به رنگ زرد (به طور کلی رنگهای خالص و اصلی مثل قرمز و یا سیاه و قهوه ای و یا آبی و ...) و ایجاد لختگی، فضایی پریمیتیو ("خام": مثل معماری کاه گل کویری و یا نقاشی بر دیواره های ساختمان باستانی ... ازین قبیل) از ترکیبات رنگی می سازد که امضای او را تشدید می کند.

شرایط شورشی غیرعقلانی، حماقت محض (ذهنیت کودن حیوانی و جانوری که در شکل انسانی ظهور می کند) و دیوانگی و جنون؛ تآثیر نیرومند ابعاد گوناگون شخصیت آثار او، تحلیلی روانی ( و یا روانشناختی) می طلبد.

او –علی رغم اینکه همیشه مستعد پذیرش هرنوع نظریهء عینی گرا بوده است ( تا آنجا که خود را یک آته ئیست و به شکل قاطع ماتریالیست می نامد)- دائمآ عوالم ذهنی خودش را تصویر کرده است.

با نگاه به کلیهء کاراکترهای موجود در طراحی هایش، یک خبر هولناک در ذهن بیننده، تیتر می شود؛ نیاّت همهء آنان تا حدود زیادی به هم شبیه است! آیا همهء آن آدم های در طرح ها، دست آموختهء داوود شهیدی اند؟ آیا او فکرهای خصوصی خودش را در همهء آدم هایش عمومی کرده است؟ یا نه، آن آدم ها، خود ما هستیم در آینه ای کدر و تار! ( و یا به عمد کدر و تار ... و کلی نگر و یا در خود خزیده و یا بسان اختاپوس نهان شده و استتار کرده در غباری سیاه و دوده وار و اما خود خیز؟ ). و این می گوید، در نمایشگاه او، نگرنده و نگریسته هردو یکی است.

علی رغم مهارت مهندسی و معماری، واقعیت سطح هموار شیء را نادیده می گیرد. و به تعمد، پلکانی می سازد، دیواری می چیند و هردو را به شیوه ای پریمیتیو، خط خطی می کند.

در کار او چهرهء یک سردبیر مردمی، رئیس مردم، مدیر مردم و زن مردم، دائمآ در مناظره ای به دنبال اثبات نظیره سازی خود اند. سمبل واقعی نمایشگاه او، تابلو وحشتناکی از زندگی مردمی در همین دهه است: شیر مجسمه، کلهء سگی را بلعیده است؛ پله هائی کودکانه مارا به سکوی قضاوتی دعوت می کنند؛ و دختری که یک "متن نوشته" در بالای سرش می گوید: "من یک دختر بیدار و خواب هستم که یک گربه را دارم نوازش می کنم!" و مجموعهء این ایماژ ها در تُنالیته ای از رنگ قرمز و زرد، بیان شده است. آن دختر، روح کشته شده ایست که از جهان مردگان بازگشته است تا "کارما"ی دیگران را پس بدهد. آیا او، فرشتهء پدرکش، پدرکش زیبا و یا همان بئاتریس، نیست؟

او صحنه هائی می سازد بی ربط به یکدیگر، تا صفحه هائی از مزمورات زندگی زمانهء ما را ترسیم کند؛ و مگر زندگی ما به حیات ما و حیات ما به ممات ما ربط دارد؟! در هیچ کدام از این آثار، مفهوم نظریه ای انتقادی و تحقیقی تجربی دیده نمی شود، اما به طرز غیرمنتظره ای چشم انداز زندگی ما است. او نه به دگردیسی سیاسی می اندیشد و نه جهان را مورد تردید قرار می دهد؛ او به انسان – این هیولای زیبا – آن سطر تی. اس. الیوت را یادآوری می کند: چه بی شرمانه بی حرمت شد!

و این داستان آشکار یک زندگی پنهانی است.

"پایان "  


یک نامه

 یک نامه

سلام شاپرک!

دلم می‌خواهد چیز تازه‌ای را برایت بنویسم.

امروز احساس کردم که می‌توانم کاملاً واقعیت را درک کنم. این که تو چرا نباید زن من بشوی و من چرا نباید عاشق تو بشوم. دیگر جای هیچ نوع نگرانی نیست.

 

- یک رویا...

داشتم خیابان‌گردی می‌کردم. خیابان‌گردی زیر باران یکریز و مداوم که همه‌چیز را می‌شست. عابران عبوس با سرعت از کنارم می‌گذشتند. با سرعتی که فقط می‌توانستم سایه‌هاشان را ببینم.

همه‌چیز مثل تصوری از خاطره‌ای دور بود.

ناگهان، بدون اینگه چراغ مرا به ایستادن وادارد، نگاه کردم. پرنده‌ای داشت می‌آمدم. خطوط باران را می‌شکافت و می‌آمد. نگاهم کرد. چرخ زد. نشست روی شانه‌ام. سرش را آورد کنار صورتم. زیر گوشم چیزی مبهمی زمزمه کرد.

من سرم را تکان دادم. انگار که زبان پرنده‌ها را می‌دانم. او برگشت، بال‌هایش را باز کرد و پرید، دور شد. نگاهم را به آسمان کشاند. آنجا، قوس و قزحی بود. پرنده در قوس و قزح ناپدید شد. قوس و قزح را نگاه کردم.

 

- بعدها در واقعیت...

من با مداد رنگی سعی می‌کنم. قوس و قزحی را نقاشی کنم. همه‌جا روی کاغذ. روی دیوار، حتی در حاشیه روزنامه، درست آن را به‌خاطر نمی‌آورم ولی باز هم سعی می‌کنم.

شما قوس و قزح را دیده‌اید؟

 

- چقدر معمولی به‌نظرم می‌آیی؟

چقدر معمولی و ابله به‌نظرم می‌آیی. عظمت خود را از دست داده‌ای.

شاپرک بیچاره من، حتی اسمت برایم غریبه است.

دیگر عاشق تو نیستم!

طفلکی شاپرکم؟ شاپرک من. طفلکی جهودک من!

اذیتت کردم، بال‌ها و پاهایت را سوزاندم و رویای ترا اسیر کردم.

 

- می‌نویسم

می‌نویسم:

یهوه ترا آفرید. پس من یهوه را می‌آفرینم.

آهای مرده بزرگ، زنده شو، بلندشو مرده! بلندشو!

 

- زن‌ها با پیر شدن می‌میرند

زن‌ها با پیر شدن می‌میرند و با آنچه با آن ازدواج می‌گویند، پیر شدن را آغاز می‌کنند.

حالا می‌توانم ترا احساس کنم که پیر می‌شوی.

چهره‌ات بسیار حسابگرانه و نگاهت موذی است. تو دیگر ارزش عشق نداری. بیشتر به درد این می‌خوری که آدم فراگ تنش کند و با تو برود و یک اپرا ببیند. همین!

دلم می‌خواهد ترا در آغوش بگیرم. سرم را جلو بیاورم و بر روی جسم تو اشک بریزم. شاید اشک‌های من ترا کمک کنند. جسم ترا شستشو بدهند و روح جوان تو، که آن‌قدر عاشقانه بود آزاد شود.

احساس می‌کنم که بیشتر یهودی هستی تا اینکه خودت باشی! کاملاً یهودی شده‌ای! حتی بوی خاصی که یهودی‌ها می‌دهند، می‌دهی. بوی کهنگی و قدمت سالیان را.

با پالتویت، آه بانوی من، در کنار خطی از رویا، قدم می‌زنی و دور می‌شوی.

 

- حرف آخر...

من هرگز از عشق تو رنج نبرده‌ام. هرچند که می‌دانم که عشق همه‌اش رنج است. در این رنج، زیبائی است.

متشکرم که مرا عاشق خود کردی. زن کاملاً معمولی!

مدتی است که احساسی ندارم. در چرخ‌ها قرار گرفته‌ام که مرا می‌برند.

آه، من دارم تغییر می‌کنم. من تغییر کرده‌ام.

وحشت من به خاطر از دست دادن تو نیست. هرگز متأسف نیستم که چرا ترا از دست داده‌ام. چیزی که مرا نگران کرده است، قلب من است. قلب من واقعاً دیگر فقط یک تکه گوشت شده است. قلب من چه شده؟

من دارم عشق را از دست می‌دهم. کمکم کن!

این درست شبیه آخر یک آهنگ است، که صدای خواننده، آرام می‌شود و تکرار می‌شود.

این ترانه که در درونم زمزمه کردم و نام ترا داشت، به آخر خود نزدیک می‌شود. رویای تو مثل مهی در صبحدم می‌پراکند. تو زندگی معمولی خود را انجام می‌دهی. من هم زندگی معمولی خودم را.

 

- تو برای من

تو برای من، چهره هستی، نگاه هستی و یا حضور

از آن حالت‌های شهوانی که زن‌ها در من برمی‌انگیزند. نیستی.

همه رویا هست.

 

- نشسته‌ام و تو هم نشسته‌ای

نشسته‌ام و تو هم نشسته‌ای

من، دور می‌شوم

می‌نویسم:

دختر یهودی!

نمی‌دانم. شاید روزی عاشق تو بودم. روزی هم چهره‌ات را به‌خاطر نخواهد آمد. می‌دانم اگر مثل احمق‌های قدیمی بودم. اگر سعادت آن را داشتم که از آن احمق‌های قدیمی باشم. می‌نشستم و راجع به چشم‌های تو شعر می‌گفتم. متأسفانه که اطراف مرا چنان حقایق تلخی فرا گرفته‌اند که چشم‌های تو نمی توانند موضوع جالبی باشند برای شعر گفتن، برای عشق ورزیدن. اصلاً عشق هم نمی‌تواند موضوع جالبی باشد. دلم می‌خواست که به آن خاخامی که در روح تو است، این را بگویم و بفهمانم.

ایکاش آن ابلیس، من بودم.

در هیأت مردی زیبا

آنکه حتی قلب مادران را هم به تپش درمی‌آورد

می‌آمدم. آنجا... در باغچه قدم می‌زدم

باد در موهایم می‌پیچید و صدای موسیقی می‌داد

ترا به نام، می‌خواندم

عاشقم می‌کردم، می‌فریفتم...

شب عروسی‌ات است.

تالار را چیده‌اند

اما نه به‌راستی آن‌طور که شایسته توست کمی خست و خباثت به‌کار برده‌اند. کار جهودهائی است که زیبائی و شکوه ترا باور ندارند.

خانواده محترم با شادی توأم با نگرانی این‌طرف و آن‌‌طرف می‌روند. میز و صندلی‌ها، شیرینی خامه‌ای و قهوه، برق می‌زنند. پنکه‌ها، هوای گرم و کمی دم‌زده را خراش می‌دهند. صدای پاهای رفت و آمد، کم‌کم به‌گوش می‌رسد و مهمانان محترم پیدایشان می‌شود. تعارف می‌کنند و لبخند می‌زنند و به سر جاهایشان هدایت می‌شوند. لباس‌هایشان رنگی است و به محیط خاکستری تالار جلوه می‌دهد. خنده‌ها این‌طرف و آن‌طرف به گوش می‌رسد. بعضی وقت‌ها هم صدای جویدن میوه‌ها توأم با صدای ملچ‌ملچ دهان‌های خشک و ماسیده.

تو در لباس عروس نشسته‌ای، در لباس سپید عروس. لباس سپیدی که داماد بی‌تابانه لحظه‌شماری می‌کند تا پس از پایان تشریفات، در خلوت عاشقانه زفاف، از تنت بیرون بیاورد.

چراغ‌ها روشن می‌شوند و موسیقی آرامی توی هوا پرسه می‌زند.

تمام ارواح هم با تابوت‌هایشان دعوت شده‌اند و کمی دورتر در اطراف ساختمان تالار پرواز می‌کنند و به انتظار شروع مراسم خمیازه می‌کشند.

روح پدرت، شادمانه، در گوشه دوری در تارکی پرستاره شب، از درون حفره‌های خالی چشمانش با نگاهی عمیق، حرکات ترا دنبال می‌کند و قلبش که دیگر مدتی است که مرده، به آرامی می‌طپد. پدرت در دوردست‌های مرگ منتظر است تا ببیند تو خوشبخت می‌شوی و آرام بگیرد.

من چون کودک پنج ساله‌ای گوشه تالار مانده‌ام. پس بچه لجوج و یکدنده‌ای که بغضش گرفته است و با لج دارد محیط را می‌نگرد. پسر بچه تنهائی که دارد ترا برای همیشه از دست می‌دهد. آه شاپرک چکار می‌توانم بکنم؟

خاخام اشاره می‌کند و لبخند می‌زند. عروس و داماد در کنار هم قرار می‌گیرند نیش مهمان‌های محترم باز می‌شود. او اورادی را می‌خواند و کتابی را باز و بسته می‌کند.

تو برای همیشه از دست می‌روی.

و هلهله میهمانان و ارواح ناگهان سکوت مرگبار تالار را در هم می‌شکند.

تو برای همیشه از دست می‌روی.

میهمان‌ها و ارواج به سوی میوه‌ها و شیرینی‌ها شیرجه می‌روند

تو برای همیشه از دست می‌روی.

هوای تالار سنگین‌تر می‌شود و موسیقی اوج می‌گیرد.

تو برای همیشه از دست می‌روی.

من گریه‌ام می‌گیرم ولی کسی توجهی نمی‌کند. توی شلوغی تالار از لج، دندان قروچه می‌کنم. چکار می‌توانم بکنم،‌ شاپرک!

پای مهمانان محترم را محکم لگد کنم. با دستان کوچکم تزیئینات زیبای کیک عروسی ترا خراب کنم. گریه کنم. دهن‌کجی کنم. جیغ بزنم. مرکب خودنویسم را روی لباس سفید تو بپاشم. ریش خاخام بی‌شعوری را که دارد خطبه عقد را می‌خواند بگیرم و محکم بکشم.

من آن گوشه تنها مانده‌ام و همه‌چیز را از دست می‌دهم. بدون اینکه حتی گریه‌ام را کسی اهمیتی دهد. ولی من کم‌کم قد می‌کشم. کفش‌هایم برایم تنگ می‌شود. موی سرم می‌ریزد. اطراف شقیقه‌هایم سفید می‌شود و چهل ساله می‌شوم. اشک‌هایم را پاک می‌کنم.

یک عاشق چهل ساله در تالار باشکوه بیست و پنج سالگی چه می‌تواند بکند. هنوز شام را سرو نکرده‌اند که من خارج می‌شوم. بدون اینکه حتی به تو نگاهی بیندازم یا از کسی خداحافظی کنم.

خیابان ساکت و خلوت است. همه شهر ساکت و خلوت است. من آرام، آرام، با کفش‌های تنگ دوران کودکیم قدم می‌زنم و دور می‌شوم و همهمه تالار فراموش می‌شود.

در گوشه دور دیگری از شهر مراسم دیگری برپاست. پای بلند سنگی کنار سنگفرش خیابان.

شاپرک! قرار است دختر بچه عشقمان را از آن بالا بیندازند پائین... مراسم این است.

حتی خاخامی که مراسم عروسی ترا انجام داد با عجله می‌آید که این مراسم را از دست ندهد. همة روحانیون همة ادیان جمع شده‌اند. خاخام‌ها، کشیش‌ها و آخوندهای... محترم روی مبل‌ها در جای مخصوصشان نشسته‌اند و دارند از زیر قبا شکم‌هایشان را می‌خارانند.

پس مراسم کی اجرا می‌شود؟

به دختر بچه‌مان لباس آبی رنگ پوشانده و چشمانش را با دستمال سیاهی بسته‌اند. جلاد بلندقامت سرخ‌پوشی پشت سر او راه می‌رود و او را از پلکان پرپیچ و هزارتوی برج به بالا به سر منزل مرگ هدایت می‌کند. همه‌چیز کاملاً طبیعی است.

روحانیون محترم لبخند می‌زنند.

بالای برج، دختر آبی‌پوش، سکوت و خنکی هوا را احساس می‌کند و جلاد، چشم‌بندش را باز می‌کند تا ستاره‌ها را برای آخرین‌بار ببیند. هیچ نسیمی نمی‌وزد. اورادی خوانده می‌شود و ساعت بزرگ به صدا درمی‌آید.

جلاد جلو می‌آید و دست دختربچه آبی‌پوش را می‌گیرد تا به کنار دیواره برج هدایت کند. روحانیون آروغ می‌زنند و هلهله می‌کنند.

دختربچه آبی‌پوش ناگهان انگار که چیزی به‌خاطر آورده، می‌ایستد و چهره‌اش در هم می‌رود. نام ترا زمزمه می‌کند و این زمزمه به استغاثه و فریاد تبدیل می‌شود. جلاد او را محکم می‌گیرد.

در میان گریه و استغاثه نام ترا که مادرش هستی صدا می‌کند. ولی تو آن دورها، کنار ارواح یهود، بی‌اعتنا ایستاده‌ای.

می‌شود احساس کرد که ناگهان سراسیمه می‌شوی، ولی یکی از پیامبران بنی‌اسرائیل، به کمانم یوشع نب، دهان هرگز مسواک نزده‌اش را کنار گوش تو می‌آورد و به عبری چیزی را زمزمه می‌کند و تو به راه راست هدایت می‌شوی...

جلاد با بی‌حوصلگی دختربچه را بغل می‌کند دختربچه کنار پرتگاه ناگهان آرام می‌گیرد و به نقطه نامعلومی در افق خیره می‌شود. بعد او را از آن بالا، می‌اندازد پائین. او در هوا چرخ می‌خورد و چرخ می‌خورد و روی سنگفرش له می‌شود.

من سیگاری روشن می‌کنم. هوا ناگهان خیلی سرد می‌شود و همه کم‌کم می‌روند دنبال کارشان. من پای جسد می‌روم. حسابی متلاشی شده است. استخوان‌های ظریفش کاملاً خرد شده و عضلاتش پاره، پاره و از درون جمجمه خرد شده‌‌اش خون فراوانی بیرون می‌زند و به‌تدریج روبان قرمزش و اجزاء متلاشی شده‌اش در خون آغشته می‌شوند.

اول فکر می‌کنم که جسد او را جمع کنم و در کفنی بپیچم. بعد فکر می‌کنم بهتر است کار را به سوپورها بسپارم.

دور می‌شوم. از شهر هم دورتر. شاید در آن نقطه نامعلومی در افق که دختربچه آبی‌پوش به آن خیره شده بود، می‌ایستم.

جز برهوت، هیچ‌چیز دیگر نیست.

کلاهم را برمی‌دارم و زانو می‌زنم و از خدا، نه خدائی که روحانیون همه ادیان را آفرید تا قلب‌ها را از هم جدا کنند، بلکه خدائی که نگاه زیبا و مهربانی لبخند ترا آفریده است طلب بخشش می‌کنم. زانو می‌زنم و برای تو و شوهر تو بچه‌هایتان دعای خیر می‌کنم.

دیگر طاس شده‌ام و عاقل.

- اگر خدا بودم

اگر خدا بودم

برای خود زنی می‌آفریدم

بدنش از چرم

خدشه ناپذیر از نوازشهایم

از شهوتم

اگر خدا بودم

زنی می‌آفریدم

برای خود

با پستان‌هایی از چرم

با لب‌هایی از چرم

پایان.

 





میز تشریح ... و نامه به زن مرده

این مگس‌ها را تو رها کرده‌ای در ذهنم. در جمجمه‌ام. ای زن ابلیس!

رویای تو چون ماری به جدار داخلی پوست تنم چسبیده است و آزارم می‌دهد.

چگونه بگویم که ترا دوست نداشته‌ام

وقتی که زمان اینگونه بی‌رحمانه می‌گذرد

از رگ‌هایم، از موهایم، از پوست گونه‌هایم

چگونه بگویم. زیرا این سرمای مرگ...

 

- میز تشریح...

وقتی که مجبورم قلبم را این‌طور روی میز تشریح بیاورم که از شرش خلاص شوم. حالم به‌هم می‌خورد.

عشق هرچه هست. حتی اگر یک بیماری هم هست. بسیار خوب است.

طفلکی عشق چقدر رها شده و تنها به‌نظر می‌آید. مثل دختر بچه‌ای با روبان قرمز که توی یک کارناوال گم شده است. در یک رژة پوچ که در آن، پیغمبران، ژنرال‌ها، کارمندان دولت و حتی زیگموند فروید هم هست.

 

- سعی می‌کنم ترا به‌خاطر نیاورم...

سعی می‌کنم که ترا به‌خاطر نیاورم. وسوسه‌ای می‌گوید که همیشه بوده‌ای اما من می‌گویم که لحظه‌ای بود که ترا شناختم...

مسخره است. حوصله‌اش را ندارم بس است دیگر. خفه‌شو!! خسته شدم.

اما می‌خواهم بنویسم:

جهود من! می‌توانم ترا جهود من بنامم؟ می‌توانم؟ می‌توانم؟ همیشه تو ساکت هستی و می‌خندی

رویای تو مثل مهی می‌پراکند. انگار که دیگر عاشق تو نیستم. رویای تو دارد می‌میرد. چقدر غم‌انگیز است، مرگ رویای تو.

زن مرده، سخنی به وداع بگو.

 

- زن مرده

امروز ترا دفن کردم. شستشو داد و به خاک سپردم. احساس کردم که انگار دانه‌ای را دارم می‌کارم که هرگز سبز نخواهد شد. کمی بالای سرت قدم زدم. گریه کردم سیگار کشیدم و بعد رفتم پی کارم...

یادت می‌آید که کجا شناختمت. هان؟ یادت نمی‌آید؟

روی یک کاغذ سپید. ناگهان برهوتی پیدا شد و یک زن و یک مرد. آن زن تو بودی. لباست از پارچه‌ای لطیف و تا حدی بدن‌نما بود.

ایستاده بودی. پشت‌سرت دیوار بزرگی از سنگ، مثل دیوارچین بود، و آن‌طرف، دورترها، مردی سیاهپوش ایستاده بود که سرنخی را که به بازوی تو پیچیده بود، در دست داشت. به‌نظر می‌آمد که وقت را نگاه می‌دارد.

کنار تو. آن دورها، خط افق بود و پرنده‌ای بالا و در امتداد آن، پرواز می‌کرد. من جلوی تو زانو زده بودم. با لباس‌های پاره و خیلی قدیمی. هیچ بادی نمی‌وزید. تو در رویای آن بودی که بعد از مرگ، آن پرنده خواهی شد که آن دورها دارد پرواز می‌کند. من این را می‌دانستم.

من گفتم: زن مرده! حرف بزن! وقت از دست نده!

تو حرف زدی گفتی:

پیش از موعد مقرر مرا به خاک می‌سپارند. بدن مرا که آن‌قدر محتاج نوازش است زنده بگور می‌کنند.

تو غمگین شدی گفتی:

زندگی را دوست دارم. آفتاب را، حتی این نسیم را که نمی‌وزد، دوست دارم. گیسوان من...

حرفت را بردی دستت را کردی توی سینه‌ات، قلبت را آوردی بیرون. گفتی: هنوز زنده‌ام. قلبم می‌تپد... تو راست می‌گفتی قلبت می‌زد و از آن خون بیرون می‌آمد.

من گفتم: تو کافی است که بدنت را شل کنی، و آن‌قدر سخت نگیری کرم‌ها عموماً گرسنه‌تر از آن هستند که به دلایل تو برای زنده بودنت، توجه کنند. تو باید فقط کمی بدنت را شل کنی. همین!

به رویا فرو رفتم. حس کردم که پشت خط افق پرتگاه مهیبی است که تا بی‌نهایت است و من دارم در آن سقوط می‌کنم.

من گفتم: نگران نباش. چون من خاصیت گیسوان ترا می‌شناسم. بعد از تو آن‌ها رشد خواهند کرد و به شکل گیاه از خاک بیرون می‌آیند و گل می‌دهند.

می‌دانستم که دارم دروغ می‌گویم گریه‌ام آمد. اشک‌های من ریخت روی زمین. کم‌کم شکل یک جوی آب شد.

بعد گفتم: وقتی بادهای راه گم کرده از این برهوت می‌گذرند، از گیسوان تو که روئیده‌اند می‌گذرندو جوانه‌ها، به‌طور مبهم، نام ترا زمزمه خواهند کرد، زیر گوش باد. بعد به رویا فرو رفتم. اینکه جویبار اشک‌های من، چه می‌شود. آیا ماهی‌ها در آن شنا خواهند کرد. آیا می‌تواند به رودخانه‌ای برسد...

تو گفتی: خوب، تو چه می‌شوی، بعد از مرگ من. آن‌وقت چه می‌کنی؟

من گفتم: حرف‌های بی‌خودی نزن مگر نمی‌بینی که من نیستم و وجود ندارم.

روی یک کاغذ نقاشی شده‌ام که سفید است و خندیدم.

چشمم به آسمان افتاد و نگران شدم. چقدر گرفته و سیاه بود. اگر باران می‌آمد. جویبار اشک مرا می‌شست و پاک می‌کرد.

صدای سوت ممتد بگوش می‌رسید که وقت تمام شد. لعنتی یک‌دفعه باران گرفت انگار منتظر همین سوت بود. باران مثل اسید همه را پاک کرد. ترا و مرا و اشک‌های مرا پاک کرد...

بعد دیگر ترا ندیدم تا حالا که به خاک سپرده‌امت دیگر به خاک سپرده‌امت آه...

لبهایت دارند می‌میرند.

می‌روم که به کارم برسم. ماشینم را نمی‌دانم کجا پارک کرده‌ام.

چشم‌هایت دارند می‌میرند.

کراواتم را محکم می‌کنم. دگمه‌های پالتویم را می‌بندم که سردم نشود. باید بعدازظهر یک سر بروم سر ساختمان.

گیسوانت دارند می‌میرند.

پس نرفتم. همین‌طور مانده‌ام. این کلاغ‌ها چقدر صدا می‌کنند وقتی بچه بودم.

انگشت‌هایت دارند می‌میرند.

بهتر است بروم نقاشی کنم. چشمم می‌افتد به کوچه‌مان، توی کوچه با بیژامه‌ام دارم فوتبال بازی می‌کنم.

پستانهایت دارند می‌میرند.

آه چقدر خوب است بازی کردن، برف بازی، با برف زدم توی سر برادرم.

رانهایت دارند می‌میرند.

گریه‌ام می‌آید. پس پستانکم چه شد. دلم نان خامه‌ای می‌خواهد، مربای آلبالو...

پاهایت دارند می‌میرند.

برایم لالا بگو مامان. مرا شیر بده. آرامم کن. آرامم کن.

بدنت مرد. به‌همین سادگی. مردی و تمام شد.

حالا دیگر می‌توانی آن زنی باشی که هر مردی عاشقش هست. حالا که مرده‌ای می‌توانی.

خیلی خوب کوچولو حالا دیگر راحت بخواب. راحت بخواب کوچولو، می‌دانم سردت است. ولی سعی کن برویت نیاوری. به‌خاطربیاور که من عاشق تو بودم. می‌توانی به‌خاطر بیاوری؟ می‌تواند به تو کمک بکند؟

کنار بقیة مرده‌ها، تنها ماندی. رهایت کردند و رفتند. شوهرت و همة خواهران و برادران دینی. رفتند سر کارشان، با زن‌هایشان بخوابند و غذای گرم بخورند.

من با تو می‌مانم، با تو می‌پوسم و خاک می‌شوم.

الان، دیگر وقتش است که حشرات به سراغت بیایند می‌گذارند حسابی سرد بشوی. بعد می‌آیند سراغت.

آن‌ها برعکس ما انسان ها غذای سرد و خام را بیشتر می‌پسندند، ولی تو سعی کن که به رویت نیاوری.

تو می‌توان آن‌ها را احساس کنی که روی بدنت ولو می‌شوند. بعد می‌روند زیر پوستت و توی رگ‌هایت. آنجا که روزی خون گرم تو جاری بود.

آرواره‌هایشان را به‌کار می‌اندازند. و تو صدای مبهم حرکت آرواره‌ها می‌شنوی و سعی می‌کنی که توی آن‌ها موسیقی آشنایی را کشف کنی که سرگرمت کند ولی نمی‌توانی. احساس می‌کنی که صدای آرواره‌ها، تنها چیزی است که دیگر موسیقی تو خواهد شد.




پاسخ های استاد داوود شهیدی به پرسش ها و تردید های یک رهرو جوان - بخش ششم

و اما این مجموعه ها و سامانه های ذهنی و نحوه شکل گیری و کمال و افول ایشان را خود علوم روانشناسی علمی و روش های تعلیم و تربیت و دانش جامعه شناسی بهتر و کامل تر توضیح داده اند، از زمان شکل گرفتن نطفه تا رشد آن در رحم و سپس تولد و حضور در واحد ها و الگو های اجتماعی از قبیل خانواده و گروه دوستان و فامیل و ... دانشگاه و کارخانه و محیط کار و ... تا مرگ و اتمام پروسه حیات فرد ادامه دارد و من تنها اشاره می کنم به یادگیری زبان و موضوعیت هنر و کاریکاتور و بس!

Semiotics    دانش نشانه شناسی

این دانش به گمان و اعتقاد من پایه و مبنی هردو این محمل های ارتباط و روش خلق گفتمان است و برای مثال در مورد همین زبان فارسی که ما از بدو تولد، از محیط دریافت می کنیم و آن را در خود می پردازیم و تعمیق می کنیم و در خارج خود می سازیم و تکامل می بخشیم و ثبت می کنیم. یک مدیوم یا وسیله بیان احساس و عاطفه و فکر و دانش و هم اطلاع رسانی و ... قس علی هذا است، یک فرم کلی بیان است که مثال خوب و ساده ای برای مقایسه شدن با هنر و هنرمندی است.

در هر حال همانطور که ما صدا ها و کلمات را دریافت می کنیم و ناشیانه به کار می گیریم و تمرین می کنیم و مهارت پیدا می کنیم در کاربری آن ... و بعد ها زمانی که به مدرسه می رویم است که زبان را تحصیل می کنیم و به آن آگاهی پیدا می کنیم و همین زبان وسیله ای است که با آن: جمله سازی می کنیم که در ساده ترین فرم خبری است و سپس بیان احساس و فکر می شود و گرامر و فرهنگ لغات دارد و ... با آن شعر می گوئیم و یا اظهار فکر فلسفی می کنیم.

حال هرچه جمله های ما ساده تر باشد، در ابعاد اجتماعی بیشتر تکرار می شود و هر چه به بیان احساسات ظریفه و تفکر دقیق تر بپردازیم، جمله ها بیشتر مال خود ما است و خیلی کم تر اتفاق می افتد که افراد دیگر هم عین آن را بسازند ... حال در مورد کاریکاتور و یا شعر یا ایده معماری و یا طرح و دیزاین هم همین طور است. یک جمله یا عبارت و یا پارگراف هم هر چقدر عام تر است و ساده تر و عمومی تر، می تواند توسط افراد دیگر هم خلق شود و هر چه خاص تر باشد کمیاب تر و مثل شکار مروارید است که هرچقدر غواص بتواند عمیق تر شنا کند به مروارید های کمیاب تر دستیابی پیدا می کند.

بهرحال اشاره می کنم به جمله پابلو پیکاسو که کوبیسم را مثل زبان انگلیسی می شود آموخت.

اشاره می کنم که هنر یک وسیله ارتباط جمعی است و زمینه اجتماعی دارد و کسی با ذهنیات سیستم داده شده هنری متولد نمی شود و ایده ها الهام درونی به روایت ایده آلیستی نیستند و از ناکجا آباد روح و غیره به سمت ما نمی آیند و بلکه اینطور پنداشته می شوند و هنر قابل تحصیل است و قابل کمال بخشیدن است و قابل انتقال دادن و آموختن است و مثل زبان دانستن، در هنرمندی باسواد بودن و کار کردن روی هنر مهم است و کارساز واقعی است.




پاسخ های استاد داوود شهیدی به پرسش ها و تردید های یک رهرو جوان - بخش پنجم

و اما می پردازم به تولد و نحوه شکل گیری شخصیت فرد انسانی و می افزایم که درست در همین لحظه باید موضوعی را یاد آور شوم که تمام این لغات و اصطلاحات به کار گرفته در نوشته های من، از قبیل: شعور و یا حیات و فرهنگ و هنر و زبان و یا برای مثال همین مورد تولد فرد انسانی و نحوه شکل گیری شخصیت و خود شخصیت فرد و ... از فرهنگ لغاتی برداشته می شود که در ردیف و تعریف شده در بطن ذهنیات انسانی است و در رابطه من و تو که انسانیم ادراک می شود و بیگانه و نامآنوس با حتی ذهنیات میمونی است که جنبه ای از واقعیت غیرانسانی است و یا جهان خارج از انسان است که بسیار به انسان نزدیک است، هم نا مفهوم است و چه برسد به جماد و یا هر موجودیت دیگر که از نظر ما واقعیت خارجی است.

پس یک چیز ذهن است که منظورم جهان درونی انسان و انسانهاست و یک چیز دیگر عین و یا واقعیت مستقل از ما است و بسیار بیگانه با ما و ما تنها بخش آن هستیم که به تعبیر خودمان دارای " شعور" هستیم و هنر در عرصه شعور است که حضور دارد.

در ناکجای این هستی نامتعین و پوچ که من با اتکاء به دانش بشری خود می شناسم و آن را به طور کلی رحم یک مادینه می نامم یک تحول بیوشیمیائی رخ می دهد و آن اصابت یکی از بلیارد ها اسپرماتازوئید نر و یکی از دو سه صد تخمک یا اوول ناشکفته مادینه است یک وجود تک یاخته ای موجودیت می یابد که شروع به رشد می کند و پروسه شکل گیری یک موجود زنده انجام می شود که یک نطفه بشری است و سلول ها ایجاد می شوند و هرسلول فرم حیاتی خاص خود را داراست و سلول قلب با استعداد تپش و سلول ریه با استعداد کسب اکسیژن و باز و بسته شدن و سلول استخوان و سلول کبد و یا معده و یا عضله و ... اما یا سلول مغز که در ارتباط با محیط زیست خود می تواند آنطور عملکرد داشته باشد که می توان کسب شعور و یا خلق ذهنیات انسانی، نام داد. و رشد سلولی مغز با فرم گیری مغز کودک و همراه با مخچه و سیستم عصبی به قصد خلق شخصیت فرد، سرانجام می گیرد. و یک صفحه پاک و پاکیزه ایجاد می شود.

ولی باید اشاره کنم که ذهن فرد انسانی قابلیت ارتباط گیری با افراد دیگر را در جهت خلق یک ذهنیت جمعی را نیز دارد که می تواند تاریخی هم باشد و در طول زمان بسان یک درخت فرهنگی بشکوفد و ببالد و هویت تاریخی بسازد برای فرد انسانی، و یا همزمان و در شرایط حال جغرافیائی برایش دربرگیرنده و محمل اجتماعی ملی و میهنی و یا جامعه بشری و یا دهکده جهانی هم باشد.

پس ذهنیت فرد انسانی می تواند و باید که بخش لایتجزاء یک مجموعه جامعه و تاریخ نیز باشد که حیوان نمی تواند و اینست که در قالب فرد انسانی هم من تاریخی و من اجتماعی، حضور دارد و هم من فردی و شخصی که همدیگر را می سازند و کامل می کنند. و شعور هم در فرم فردی شکل می گیرد و هم در فرم اجتماعی و هم اجتماعی- تاریخی، که هر سه محمل فرهنگ و رشد و بالندگی هنر هستند، و بگمان من آنچه در این میانه ارزش است و ارزش ساز است، خلاقیت است و بس ... و باری دراین مجموعه و حوزه های ذهنی کودک آغاز می کند به ارتباط گیری و خلق سامانه و سیستم در زمینه شعور و  شناخت و شخصیت !




پاسخ های استاد داوود شهیدی به پرسش ها و تردید های یک رهرو جوان ـ بخش چهارم

" آ " یک علامت است و حرف است و شاید تنها یک حالت تردید را در زبان انگلیسی بگوید که برای مثال داری یادت می آید و می گوئی " ٱ‌‌ آ آ آ‌ آآآآآ ... " که نشان بدهی که داری یک کلمه را به خاطر می آوری و ... باری و حرف " ب "، که بازهم این حرف و علامت است که لب ها را به هم می فشاری و شاید نوعی بیان لب ورچیدن باشد و بس.

ولی " ٱ " و " ب " در کنار هم یک تآویل ذهنی را به دنبال دارد و به ناگاه در ذهن شما جریان آب و مفهوم آب را احساس می کنید. و یا با تکرار " ب " + " ا " که می شود " بابا " که حس پدر و مادر و خاطره ها و نوستالژی ها را تداعی می کند.

و اما در مورد هنر کارتون، ما چیزی داریم و یا نماد تصویری و یا شکل گرافیکی که اسمش بالون حرف است و وقتی به صورت پرسوناژ چسبانده شود، اینطور تعبیر می شود که پرسوناژ دارد حرف می زند و حال ...

نگاه می کنیم و می بینیم که کلمات در هر جای صفحه که نوشته شوند، آن معنی را که اگر در بالون حرف قرار گیرند را ندارند. و من به ناچار می افزایم که کاریکاتور هنر خطوط دروغین و یا نمادین است و اگر هر هنری را بر مبنی علم نشانه شناسی تعبیر نکنیم،‌ ناگزیر هستیم که کاریکاتور را هنری تعریف شده بر مبنی علم نشانه شناسی بدانیم

بازهم اشاره می کنم که اگر آب در ذهن مفهوم می شود با اثر بصری کلمه " آب "، تشابه قطعی دارد با نظریه انعکاس پاولف که غذا در شکم سگ، اسید ترشح می کند و بعد صدای زنگ هم به عنوان نشانه زمان غذا خوردن، همان کار را می کند و همان تآثیر فیزیکی را اعمال می کند. و خلق احساس گرسنگی یا شیمی محض تبدیل‌ می شود به احساس و یا عامل ذهنی و یا مفهوم و معنی، اما در دنیای ذهنی جانور و می افزایم که انسان هم یک جانور تکامل یافته و ابزارساز است و در او هم تنها مغر و سیستم عصبی است که دنیای ذهنی اعم از شعور و احساس و عاطفه را خلق می کند و یا مدیریت می کند.

باید اضافه کنم که توانائی های مغزی و در نتیجه ابعاد جهان ذهنی انسان از جانور بیشتر و بسیار پیچیده تر و گسترده ترست و در ادامه  درک فرد انسانی از مسائل کامل تر است ولی همه باور داریم و می دانیم و می شنویم از تآثیر رنگ و ریتم و موسیقی بر احساس حیوانات و جانوران،‌ که می دانیم که به طور قطع جسمانی هستند و روح ندارند.

و اگر هنر بر انسان تآثیر عمیق تر می گذارد، به دلیل اینست که ذهن انسان قابلیت پذیرش بیشتر دارد و ... این ها همه دلیل این امر بدیهی است که هنر امری اجتماعی است و ریشه های زمینی دارد و اگرچند در امور جادوئی شکل گرفت که من آن را ضمیر ناخودآگاه جمعی و جهان روانی و اسپریچوئل ذهنیت انسانی می خوانم، هنر امری این جهانی است و بر مبنی علم نشانه شناسی تبیین می شود و انسان هم موجود این جهانی است.




پاسخ های استاد داوود شهیدی به پرسش ها و تردید های یک رهرو جوان - بخش سوم

لازم است که اعلام کنم که کاریکاتور, یک هنر است که بر مبنی علم نشانه شناسی تعریف می شود و مثل یک زبان شکل می گیرد و به همانسان دارای لغتنامه و گرامر و جمله سازی و عبارت نگاری و غیره الذالک است. برای مثال شما حرف ” آ " را در نظر بگیرید که تنها مثل یک علامت بصری است و در تکرار خود یک " صدا " و یک " آوا " را می سازد و شاید که بتواند بیان مبهم یک مود و حالت حسی انسانی است و در ادامه بحث ما به حرف " ب " می رسیم که آن هم یک علامت بصری است که با دیدن آن تنها یک صدا در ذهن انعکاس می یابد و حتی بیان حالت رو حی و در ردیف یک " آوا " هم نیست.

ولی هنگامی که این دو حرف و یا علامت در کنار هم قرار می گیرند به ناگهان دارای یک تغییر در کیفیت می شوند و می شوند یک مفهوم و در ذهن ما " آب " جریان می یابد و از نظر ذهنی گسترش می یابد. در حالیکه اگر همین در حرف را برعکس کنار هم گذاری کنیم که می شود " با ", دیگر حتی یک مفهوم احساسی هم نیست و می شود بطور با هویت و تعریف محدود تر یک شکل تازه از علامت. ولی اگر باز همی کنارهم گذاری شود و بشود " با + با" یا " بابا " که دارای مفهوم عاطفی بسیار عمیق تر و گسترده تری است و می تواند مثل کلمه " آب " با مجموعه ایماژ ها و تصورات ذهنی و عاطفی ما, ارتباط حاصل کند.

حالا یک مثال متفاوت می زنم از تئوری و نظریه انعکاس و در مورد مشهور سگ پاولف, که با دیدن و شنیدن یک علامت صوتی مثل صدای زنگ, به عنوان یک علامت به یاد آورنده و تداعی کننده " غذا ", در معده او ترشح اسیدی انجام می شد و در ذهن سگ, متبادر می شد به احساس گرسنگی. و دیدن و یا شنیدن علامت صوتی, از نظر ذهنی مساوی بود با حضور خود غذا.

و من باید اضافه کنم که در مورد مثال مفهوم های احساسی هنری هم باید دانست که مثل سگ پاولف, تنها انعکاس ذهنی انفعالات شیمیائی و بیو شیمیائی مغر و اعصاب انسانند و هر تغییر و تبدیل احساسی را در انسان, می شود با کاستن و یا افزودن نمک بر ترکیبات شیمی مغز, ایجاد و یا کنترل کرد. و روح و روان انسان, تنها تعبیر ذهنی از بیوشیمی مغز و اعصاب انسان است و بس.






  • سایر صفحات :
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5