متن نوشته ای دربارهء طرح های بیدار-خواب استاد داوود شهیدی - نوشتهء داریوش کیارس (بخش اول)

مزامیر داوود در گالری ساربان

دیدار طرح های داوود شهیدی در گالری ساربان – نوشته داریوش کیارس

 

ٱیا کاریکاتور می تواند حیثیت از دست رفته آدمی را بازگرداند ؟ نه، کاریکاتور بی حیثیت می کند!

داوود شهیدی، به واسطهء چهاردهه حضور مستمر در سیاسی ترین برههء تاریخ ایران معاصر، از خشن ترین کاریکاتوریست های این مملکت است.

خشونت او، جوان تر که بود، از تآثیرگیری متون ادبی می آمد: صادق هدایت، آلبرکامو، فرانتس کافکا. پیرتر که شد، بیان فلسفی گرفت: ژان پل سارتر، کیی یر که گارد، و نیچه، که هم ذهن خودش را ویران کرد و هم عظمت تاریخی در پشت را، و هم فضاهای در پیش رو را رصد می کرد.

او نمونهء بارز نسلی است که امروزه با عنوان "طراحان مطبوعات" شهره اند. پیوسته در نمایش هائی که می گذارد، نوعی پراکندگی و پخش و پلائی وجود دارد و این یک تجربهء مطبوعاتی است. طراح متنی را می خواند و طرحی مبتنی برآن را ترسیم می کند ( که در مورد داوود و شرح و تعریف او از هنرمند و روشنفکر مؤلف: او که طراح است، خود نویسندهء متن و یا این گزارش به روزشدهء تاریخی نیز هست)؛ طرح در روزنامه یا مجله ای منتشر می شود و از پی سالها دگرگونی اجتماعی، توسط هنرمند در یک مجموعه، ارائه می گردد.

پراکندگی نمایش شهیدی در گالری ساربان، از تشتت فکری او نمی آید؛ چرا که حدود پنجاه طرح موجود ثمرهء سی و چند سال تاریخ روزنامه نگاری این دیار است. او نه چون کامبیز درم بخش می خنداند و نه چون اردشیر محصص، ویرانت می کند: او مابین خنده و ویرانی، پلی می زند و (خنده را به یک استهزاء نیهیلیست و آشوبگرای، مبدل می کند، که یک نفرین نامه است و طبیعت تخریب گر دارد): او توهین می کند !

غالبآ از یک منش خصوصی، تعریفی عمومی می دهد. (و این خصلت اندیشهء فلسفه تحصلی است که او آن را در هنر، پایهء تجربه و اکتشاف خلاق و آزمایشگاه تئوریک و نظریه پردازی می پندارد). تاریخ زندگی مردمی را می نمایاند که همهء زندگی و حیات خود را، در صفحهء حوادث روزنامه گذرانده اند. (یک جور بررسی و روایت متون تاریخی قطعه قطعه شده و سپس با دقت و وسواس، به روز شده است. و به عبارت دیگر نوعی تاریخ نگاری است که به روزنامه نگاری میل می کند).

قسمت اعظم طراحی های او، مصور کردن حوادث غیرمترقبهء این مملکت است. (که این یک تاریخ نگاری است.)

آدم های آثار او از اظطرابی هولناک می گریزند تا در دهان اژدهای دهشت، سقط شوند. (که این از طبیعت فلسفی ذهن او نشآت می گیرد که ریشه در خیام و اندیشهء اسکپتیک و نقاد، دارد.)

در طراحی های او کسی نمی میرد، همه کشته می شوند و مسئولیت این قتل و این طراحی با زمانه است! ( او از کمال گراهائی که در مرگ، مفری و یا رستگاری می جویند؛‌ دور می شود و در کارهای او، مرگ می شود امری سیاسی! و این است که ملک الموت، جلاد است و هم به مثابه یک کاهن، متافیزیک را نمایندگی می کند. او قانونی را اجرا می کند که مرده ریگ است و عدالتی به غایت پوچ را اداره و هم طرح آوری می کند.)

این نمایشگاه، همهء دوران حرفه ای زندگی مطبوعاتی او را در بر می گیرد؛ هرچند قسمت اعظمی از هر دوره، در این مجموعه نیست.

تآثیرگیری در کارهای رنگی واضح است ( ؟!؟! ) اما یک نکتهء ظریف و یک حالت عمیق، اثر او را از دیگران بی تآثیر می کند: داوود شهیدی به دنبال بیان سوژه نیست، بلکه حالتی را در لحظه فیکس می کند؛ ( داوود شهیدی بارها بیان کرده است که کاریکاتور الزامآ بیان تصویری یک سوژه و یا موضوع ادبی نیست و بلکه هم می تواند به خلق فضا و یا حتی بیان رآل واقعیت خارجی بپردازد و هم می تواند تعلیق و سوسپانس را تجربه کند و او بخصوص در آنچه طنزسیاه و یا طرح سیاه می نامد،‌ بر این نکته تآکید بسیار دارد. و او حتی اغراق را موضوعی فلسفی و یا ابزاری برای نقد قدرت سیاسی، می داند.) ... به همین علت در تابلو های او، آدمی در خلآ و شیء در هوا سیر می کند. ( تجربهء تعلیق و حضور در عرصهء روح و روان و یا حوزه های فلسفه الاولی است.)

تقریبآ با هر مجله و روزنامهء مهمی- در طول این سی و چند سال- همکاری کرده است؛ از جمله جهان نو، فردوسی، خوشه و نگین گرفته تا روزنامه هائی چون آیندگان، توس، جامعه و خرداد ... و در نتیجه او طراح متمرکزی نیست؛ یعنی کمتر به قصد ساختن یک مجموعه برای یک نمایشگاه، طرحی زده است. ( او خود بر یک و دو نشریه و فصلنامهء دانشجوئی تآکید می کند، که خود از مؤسسان و سردبیران آنها بوده است: آبنوس و کتاب سینما.)

پایان بخش اول




پاسخ های استاد داوود شهیدی به پرسش ها و تردید های یک رهرو جوان - بخش دوم

من از بعضی ها می شنوم که محصص را یک کپی کار معرفی می کنند...

می خواستم نظر شما را بدانم؟

 

پاسخ به پرسش ها و تردید های یک رهرو جوان!

استاد داوود شهیدی

( قسمت اول)-

مطلب ازین قرارست که در ایران دوران معاصر، همواره و در ژانر های متفاوت هنر و اندیشه، ایرانیان چشم به تحولات فکری اروپای مدرن دوخته اند و آنرا دریافت کرده اند و آموخته اند و خلاقانه آزموده اند و این ماجرا با ادبیات داستانی و شعر آغاز شد و به نقاشی و سپس گرافیک رسید و این به طور کامل و به نظر من در کتاب هفته به سردبیری احمد شاملو گرد آوری و مطرح و اظهار شد.

در برابر این حرکت تحول خواه و مترقی، یک جریان مرتجع و گذشته نگر وجود داشت که مبنی کار در برخورد با جریان اول را بر تمسخر و استهزا می گذاشت و یکی ازاین ابزار های مسخرگی، متهم کردن هنرمندان مدرن در تقلید کور کورانه و حتی کپیه کردن کارهای هنرمندان غربی بود.

از جمله افعال ناپسند این گروه، متهم کردن احمد شاملو که از روی شاعران اسپانیائی کپیه می کند و یا همینطور استهزا کردن مجسمه سازها و نقاش های مدرن و همینطور سینما گران و هنرمندان و در نهایت در مجله جوانان رستاخیز بخشی با عنوان " کپیه و تقلید آثار هنری" براه افتاد که برای خراب کردن هنرمندان ایران بود و جالب این است که در دکانش با پاسخ دندان شکن من به یک مورد که به کار خود من مربوط می شد، بسته شد.

در مورد کاریکاتور بدلیل گستردگی موضوع، این حربه  کارآئی بیشتر داشت که در مورد اردشیر محصص به ناگاه و پس از موفقیت های جهانی او و به وسیله گروهی از کاریکاتوریست های فکاهی و عامیانه گرا، در مجله خواندنیها مطرح شد.

و این، با برخورد گروه های متفاوت روشنفکری ایران روبرو شد که برای مثال از برخوردهای شوخی وار پرویز دوائی و همینطور از نظرات کارشناسی اسماعیل خوئی و خیلی دیگر را می شود ذکر کرد و بیاد آورد.

پرویز دوائی منتقد فیلم به این افراد توصیه می کرد که نمونه هایشان را که کپیه و تقلید تلقی می کنند را برای مجله نیویورکر بفرستند که کارهای اردشیر را چاپ می کند و همراه آن یک بسته گز اصفهان را چاشنی کنند و چرا وقتشان را در نشریات ایرانی تلف می کنند.؟؟

به هر حال و در نهایت با چاپ کتاب " شباهت های ناگزیر" که در آن بسیار مثال آورده شده بود از موارد مشابه شباهت در سوژه که در کار بزرگان هنر کاریکاتور هم اتفاق افتاده بود، ماجرا فیصله یافت. و موضوع به اینصورت فهمیده شد که هنرمندان نامی و مطرح ایران توسط افراد نادان و بی فرهنگ به اتهام های بی مورد از قبیل کپی کار بودن و غیره ، مورد هتاکی و لجن پراکنی واقع می شوند و در کل به نفع هنرمندان و روشنفکران و به ضرر متهم کنندگان تمام شد.

جالب اینست که برای مثال در بخش فکاهه همین مجله، توسط یک فکاهه نویس مشهور توفیق به نام خسرو شاهانی، که بارها اشعار سهراب سپهری و یدالله رویائی با الفاظ و اصطلاحات لاتی و کافه بازاری مورد تمسخر قرار می گرفت و یکبار در چند صفحه به تمسخر کاریکاتورهای خود من که در خوشه چاپ شده بودند، پرداختند و نوشتند که تا به حال فکر می کردند که اشخاصی هستند که نام اراجیف خود را شعر می گذارند که منظور ایشان شاعرانی چون سهراب سپهری بود و حالا کسانی مثل این داوود شهیدی پیدا شده اند که نام اراجیف خود را کاریکاتور می نامند و برای توضیح کارهای من، جایزه تعیین کرده بودند؟؟ ... و جالب اینست که وقتی خود مرا ملاقات کرد، با شرمندگی گفت که فکر می کرده است که من باید همسن و سال پرویز شاپور هستم که بیش از سی سال از من بزرگتر بود!!!

البته به نظر من اردشیر هنرمند بسیار با استعدادی بود و این موضوع را در بخش دیگر از مقاله خودم به شکل فنی و کارشناسی بیان خواهم کرد ولی در هر حال این موارد باعث شهرت غیرطبیعی اردشیر شد که بخصوص توسط روزنامه کیهان عنوان و تشدید می شد و باعث شد که اردشیر کم کم از شکل یک هنرمند متعهد خارج شده و تمایلات به اصطلاح "اسنوب" و جدا از مردم و مشکلات مردم پیدا کند و در گالری های پرخرج نمایشگاه بگذارد و برج عاج نشین شود، و این موضوع باعث کدورت خاطر روشنفکری ایران شد که او را به عنوان هنرمند متعهد پاس می داشت.




پاسخ های استاد داوود شهیدی به پرسش های یک رهرو جوان - بخش اول

من از بعضی ها می شنوم که محصص را یک کپی کار معرفی می کنند...

می خواستم نظر شما را بدانم؟

 

پاسخ به پرسش ها و تردید های یک رهرو جوان!

استاد داوود شهیدی

 

من در یکی دو بخش به مورد فوق پاسخ می دهم:

1-      پرداختن به اینکه ماجرا از چه قرار بود و چطور مطرح شد و توسط چه جریان هائی و چطور هم ماجرا خاتمه پیدا کرد ( در زمان خودش یا حدود سالهای اواخر چهل و اوائل پنجاه.

2-      چطور و چرا دوباره موضوع مطرح شد و چه جریان هائی روی آن کار می کنند ( در اواخر سالهای هشتاد و در حقیقت پس از مرگ محصص و برای خدشه دار کردن او و نقش او در شکل گیری کاریکاتور و طنز گرافیک ایران در دوران معاصر ایران.)

3-      سپس پرداختن به مبانی تئوریک و تعریف و تبیین طنز گرافیک به شکل کلی و از دیدگاه من .

4-      در بخش نهائی دلیل شباهت های ناگزیر و اینکه چه باید کرد برای آینده و ادامه طبیعی و پذیرفتنی تحول طنز گرافیک در ایران و جهان.

 




انقلاب فلسطین-2

دریافت ها و برداشت های استاد داوود شهیدی از و درباره انقلاب فلسطین (بخش دوم)

1-        روانشناسی فردی و ساختمان شخصیت آدولف هیتلر که بنا به تعریف سیستم شکل دهنده مجموعه رفتارها و انعکاس انگیزه های او است، تنها نماد استعداد او بمثابه یک مهره است برای پرکردن آن نقش اجتماعی است که نظام سرمایه داری صنعتی و کارتل های اسلحه و اولیگارشی مالی ( امپریالیسم آلمان)، به مانند یک ماشین هیولا وار هار و درنده خو، برای او در نظر دارد وآن را طراحی و برنامه ریزی کرده است.

2-        امپریالیست ها به ناگزیر نژاد پرست هستند زیرا تنها نژادپرستی است که توجیه می کند سلطه گری را و تنها یک ذهنیت نژاد پرستانه می تواند که مشروعیت بدهد به کشتار سرخپوستان آمریکای شمالی و یا نابود کردن تمدن باستانی اینکاهای آمریکای لاتین و یا به زنجیر کشیدن سیاهان آفریقا و بهره کشی بی رحمانه از ایشان در مزارع کشت ذرت در جنوب آمریکا و یا مثال های بی شمار دیگر... و این خصلت همراه با روحیه شوونیسم و خود شیفتگی بیمارگونه و توان رهبری و نظامیگری و تمایل به خشونت و تخریب و جنگ طلبی، هیتلر را به صورت یک پاپت و مهره مطمئن جنگ و سرکوب برای امپریالیسم آلمان درمی آورد .

3-        و فقط یک مورد آزاردهنده وجود داشت و آن کسالت و بی تحرکی بانک دار های یهود بود.

4-        دو هنرمند بزرگ این هارا بسیار خوب تصویر کرده اند: ویتوریو دسیکا در یکی از شاهکار هایش، نقش محافظه کاران یهود را در به قدرت رساندن هیتلربیان کرد و دیگری گئورک گروس طراح و کاریکاتوریست و نقاش بزرگ اکسپرسیونیست، که فساد و هرجائیگری و سرکوب آن دوران را همراه با بیان خصلت های خوک وار طبقات حاکم بر آلمان، در طرح ها ونقش زنی هایش تصویر کرد ... وصد البته دیگران فعال حقوق بشر و روزنامه نگاران وفعالان سیاسی آزادی خواه و متعهد که دراین راه شکنجه و کشته شدند ویا رهسپار تبعید و یا اردوگاه های مرگ شدند.

5-        آدولف هیتلر نمونه کامل نژادپرستی افراطی بود. او که برای اعتلای حس میهن پرستی و تشدید شوونیسم وطن پرستی افراطی داوطلب انجام بازی های المپیک در آلمان شد، به شهادت حاضران هنگام نصب مدال قهرمانی بر سینه قهرمانان سیاه پوست آفریقائی مشکل می توانست که نفرت و انزجار نژادی خود را مخفی کند و به یاد داشته باشیم که نفرت از سیاهان تنها نقطه حاد و افراطی این بیماری ذهنی است و همراه است با نفرت از نژاد سامی که شامل یهود می شود و همینطور همراه است با انزجار از افراد و آحاد بومی و کولی های مقیم اروپا و این با اظهار اعتقاد به جامعه ایده آل و آرمان گرا که با شوونیسم جنسیتی و حذف افراد ناقص الخلقه و عقب افتاده ذهنی و در نهایت الزام روی آوری به ماجرای موسوم به : "هولوکاست" ... که منجر به سیادت نژاد خالص آریائی اروپائی شود.

6-        اینجا سخن شاه معزول ایران را یادآوری می کنم که روزی گفت : آپارتاید نژادی کثیف است ولی آپارتاید جنسیتی از آن کثیف تر است و می افزایم که نفرت مذهبی از نفرت نژادی سخیف تر است و در مجموعه تفکر از نظر تاریخی عقب افتاده تر و مهوع تر را مطرح می کند. و در مورد طرح موضوع انقلاب فلسطین به طور مشخص به آن می پردازم .

7-        یک کلمه را تکرار می کنم: ماشین! (در پرانتز می افزایم یک درک بوروکراتیک از ماشین). ناتسیسم یعنی ماشین و نظم هم یعنی ماشین و رژه و مارش هم یک ماشین و ارتش، ماشین و گشتاپو و اس اس، ماشین و پروپاگاندا هم یعنی یک ماشین فرهنگی و خوراک فکری ماشین نظامی نازیسم و سرشار از شعار ها ( اسلوگان ها ) و ماشین یعنی سیستم و سیستماتیک عمل کردن مثل مجموعه پیچ و مهره و رایش و در جلوی آن آدولف هیتلر بسوی اهداف سودائی یک ماشین کمال گرا و پر از آرمان ها و زیر نور خیره کننده و همراه با غرش رژه هواپیما ها و پرچم ها مارش می کنند بر صحنه تاریخ سرشار از سودا زدگی و ... فقط رو به جلو و هیچ مزاحمتی قابل تحمل نیست و به رحمانه و سرد خرد و لگد و له می شود و یا بریده و دور ریخته می شود. و این سیادت المان و نژاد پاک آریائی اروپائی و تنها آن ها مهره های تمیز و کامل ماشین رایش هستند : رایش و امپراطوریش و امپریالیسم آلمان و سیادت جهانی آن با نژادپرستی آلمانی است که کامل می شود.

8-        و می پردازم به "هولوکاست" ... و اما پروپاگاندا که خوراک فکری ماشین نظامی نازیسم است و خود یک ماشین فرهنگ ( بخوان بهانه فرهنگی ) است تا نمایش با شکوه و " توتالیتاریزم " را بیان کند با اسلوگان ها و در مجموعه سیستماتیک پرچم ها و نورافکن های صحنه، مارش، طبل، ریتم، ... یک دو سه ... و هایل هیتلر!       و حالا دشمن ها مهم نیستند و اضافی هستند، فقط اضافی اند و بس. کمونیست ها و هواداران دموکراسی و فعالان حقوق بشر و روزنامه نگارها و ... اضافی هستند و کلمه " مخالف " برای آن ها زیادی و جدی است و فقط باید از بدنه جامعه بریده شوند، همان طور که ناقص الخلقه ها اضافی هستند و هموسکسوآل ها و بومی ها و کولی های غیر نژاد خالص آلمانی و یهودی ها ( نژاد سامی ) و ... باید نابود شوند تا رویای مقدس و هدف های نهائی تحقق یابد . پس مخالفان سیاسی بی اهمیت و آشغال هستند و مثل جهود ها و ناقص الخلقه ها بی اهمیت انگاشته می شوند و باید مثل گوسفند و خوک، سلاخی شوند و نابود شوند ... در ماشین مرگ و موسوم به "هولوکاست" ... یک ایماژ از جهنم است که تجسمی است از عدالت آسمانی!

9-        و شکوه صحنه آرای نازی و مهره های مبهوت و هیجان زده اش همراه با تانک ها و هواپیماها بی هیچ آسیب و گزند، ... روی جنازه های اضافه ها و آشغال ها بسوی آرمان باشکوه سیادت جهانی امپریالیسم آلمان و امپراطوری جهانشمول حرکت کند. ( که تنها یک هویج است که یک مشت احمق را دنبال خود می کشد مثل موارد مشابه آن ...). و بدین گونه است که زندانی های سیاسی و مخالف های امپریالیسم آلمان، توسط گشتاپو و اس اس و سیستم پلیس مخفی و اطلاعاتی هیتلر شکار می شوند و در همان راستا نفرت نژادی نیز عمل می کند و درین میان اولیگارشی مالی و بانکداران یهودی تنها فلنگ را می بندند و  می زنند به چاک و درمی روند. و یا بدلیل طبیعت هرجائی و دلال صفت خود با ماشین جهنمی هیتلر همکاری می کنند.




انقلاب فلسطین-1

دریافت و برداشت استاد داوود شهیدی از انقلاب فلسطین

از جنگ جهانی دوم ناگریز باید آغاز کرد و حضور و تداوم حضور نظامی آمریکا در عرصه جغرافیای سیاسی جهان

1-        بهانه فرهنگی آن تعریف از یک سیستم به نام نظام های "توتالیتر" و فلسفه "توتالیتاریسم" بود که متفکرین سرمایه داری جهانی آن را منسوب می کردند به آلمان هیتلری و ایتالیای فاشیست موسولینی و ..... در ادامه اش در عرصه جنگ سرد به اتحاد جماهیرشوروی و متحدین مجموعه کمونیسم بین الملل و در نتیجه ایجاد یک جبهه دشمن با فلسفه "توتالیتاریسم ضد بشری" در برابر آمریکای دموکراتیک و ناجی بشری از خطر "کمونیسم جهانی" .

2-        توتالیتر تعریف می شود به یک ماشین سرد متکی به انظباط بوروکراتیک و نظامی و بی اعتنا به انسان و حقوق طبیعی او برای زندگی در شرایط جامعه آزاد، که دائم در کار پائیدن مردم به شکل پلیسی است و افراد مزاحم را جمع آوری ونابود می کند (بشکل سیستماتیک و بی اعتنا و بی اطلاع ایشان و بصورت گله وار و حیوانی به نوعی نسل کشی می پردازد) که نمونه تاریخی و مشهور آن نسل کشی کمونیست ها و کولیان بومی و یهودیان، درآشویتز و داخائو و مات هاوزن و سایر اسارتگاه های آلمان نازی است که به "هولوکاست" مشهور است.

3-          نظریه "هولوکاست" بیانگر کشتارجمعی انسان هاست، به همان صورت که در قصاب خانه های صنعتی و مکانیزه برای گاوها و ماکیان و دیگر جانوران، انجام می گیرد که در آن حیوان از  وزن و حجم گوشت انتخاب می شود و به طور خلاصه به عنوان یک موجود بی روح و شئ بی اهمیت و اضافی  تلقی می شود و می افزایم که از دیدگاه نظریه "توتالیتاریزم" و در مورد انسان ها هم همین طور است که قتل عام مخالفان سیاسی ژوزف استالین و ماجرای مشهور به "قتل های زنجیره ای" ویا "قتل عام زندانیان سیاسی در دهه شصت" که در میهن خودمان ایران، اتفاق افتاد، هم مثال تلقی می شوند که این نظریه را تائید کنند.

4-        این است که "هولوکاست" برای سرمایه داری جهانی مهم و حیاتی است، در حالیکه اردوگاه های مرگ توسط ارتش سرخ و نیروهای شوروی استالینی کشف شد و مورد انزجار تمام انقلابیون چپ و سوسیالیست و دموکرات جهان است که خود قربانیان "هولوکاست" و هم مهمترین مخالفان و مبارزان ضد اشغالگران هیتلری و فاشیست، بوده اند و هدف اصلی ایجاد این اردوگاه های غیرانسانی هم خود ایشان بوده اند که خطر اصلی، برای هیتلر به حساب می آمدند.

5-        در جنگ جهانی اول، که روایتی از تقسیم بازار های جهان توسط امپریالیست های سلطه جو است، امپراطوری فرتوت آلمان، توسط رقبای اروپائی به گوشه رانده شد و منزوی شد. و زمانی که با رشد دوباره صنعتی و نظام سرمایه داری پیشرفته خود تبدیل به قطب قدرتمند نظامی- صنعتی جدیدی شد، خود را محدود و گرفتار می دید وبا توجه به رشد عظیم تولیدات خود، به طور جدی و شدید احساس خفگی می کرد . و آنچه به گمان ایشان چاره کار بود، یک جنگ خانمانسوز و دد منشانه برای تقسیم دوباره جهان و چنگ اندازی بر بازار های جدید و سروری سیاسی دوباره بر جهان تحت سلطه بود. بی دلیل نیست که می گویم کسب و کار سرمایه داری مرگ است.

6-        جامعه یهود مثل هرفرم اجتماعی دیگر از قشر و طبقه تشکیل شده است. توده های یهودی بخاطر تجربه قرن ها سرگردانی، می دانند که باید روی محیط کنترل داشته باشند و اینست که با توجه به تربیت کودکان و اهمیت اساس خانواده، اقشار طبقه متوسط را تشکیل می دهند. و چون پایگاه روشنفکری هم طبقه متوسط است، بی سبب نیست که بزرگانی در عرصه ادبیات و هنر مثل کافکا و شاگال و یا چاپلین و دانشمندانی مثل انیشتین و فروید و حتی رهبران جنبش های دموکرات و چپ از قبیل مارکس و تروتسکی و لوگزامبرگ ، تبار یهودی دارند.

7-        قشر فوقانی جامعه یهود که از ربا خواری و پول نزول دادن به روال ملا یزغل در مجموعه داستانی صادق هدایت و یا حاج جبار فیلم سینمائی شب نشینی در جهنم، به مال و منال رسیده بودند، در شکل گیری نظام مدرن سرمایه داری بانک ها را ایجاد کردند و مجموعه کردند تا اولیگارشی سرمایه پولی و مالی جهانی را پی ریزی کنند.

8-         و اما در شرایط آلمان قبل از جنگ جهانی دوم که سرمایه داری صنعتی وکارتل های اسلحه سازی، بقای خود را در گسترش جدی عرصه هژمونی و سیادت جهانی می دید، وبرای کسب بازارهای تازه برای جذب تولیدات کالائی صنعتی خود آماده بود تا از طریق طرح یک جنگ خانمانسوز جهانی خود را به بدنه مسدود اقتصاد اروپا و ارتش هایش بکوبد.

9-        برخلاف سرمایه داری صنعتی که جهش پرتوان به جلو را طلب می کرد، سرمایه های مالی آلمان و به عبارت دیگر بانکداران یهودی، به خاطر طبیعت محافظه کار خود، کاهل بودن و تنبلی و سستی از خود نشان می داد، و صنعتکاران آلمان، این را به حساب کارشکنی می گذاشتند و خشمگین می شدند .

10-     اینکه سرمایه داری مالی محافظه کار است بازمی گردد به نقش هرجائی و غیرفعال آن بمثابه دلال و واسطه در پروسه تولید صنعتی و اینکه کارش و بارش، صرف نشستن و پائیدن است و نه متعهد بودن و با لاابالیگری این روحیه مبهوت و بی آرمان را در تشکل ها و رسانه های مربوط و منسوب به خود اظهار می کرد و این موضوع  صنعت و نظامیگری آلمان و نماینده اش، آدولف هیتلر را برمی آشفت.




استاد داوود شهیدی چنین می گوید:

استاد داوود شهیدی می گوید:

در یک دست شمشیر و در دست دیگر برگ زیتون دارم.

 

یک هنرمند می‌گوید کاریکاتوریست‌ها به خاطر اختلاف دیدگاه‌هایشان از یکدیگر فاصله گرفته‌اند و نمی‌توانند انجمن صنفی تشکیل دهند. بهتر است سعی کنند در کنار توجه به مباحث سیاسی به عناصر وحدت‌بخش مانند تئوری‌های هنر تاکید کنند.

داود شهیدی در گفت‌و‌گو با خبرنگار هنرهای تجسمی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، درباره‌ی علل نبودن یک انجمن صنفی برای کاریکاتوریست‌ها، اظهار کرد: کاریکاتوریست‌ها انجمن صنفی ندارند چون با یکدیگر اتحاد ندارند. آن‌ها تحت تاثیر دیدگا‌های متفاوتشان که از بیرون به آن‌ها تحمیل شده‌است از یکدیگر فاصله گرفته‌اند، این در حالی است که در خود هنر کاریکاتور همگرایی و همفکری موجود است و آن‌ها می‌توانند با تکیه بر جنبه‌های وحدت بخش‌ این هنر با یکدیگر ارتباط خوبی برقرار کنند.

او افزود: در کاریکاتور دو وجه مهم هنر و دیدگاه کاریکاتوریست مطرح است. فکر می‌کنم بهتر است به جای اینکه کاریکاتوریست‌ها خود را به دست دیدگاه‌ها بسپارند، روی هنر و کار هنری خود تأکید کنند چون هنر می‌تواند هنرمندان را به یکدیگر نزدیک کند. تأکید می‌کنم که در این وضعیت برای اتحاد کاریکاتوریست‌ها، بهتر است آ‌ن‌ها به جنبه‌های خاصی که در هنر به عنوان موضوع هنر مطرح است توجه کنند.

این هنرمند گفت: جنبه‌های انسانی مانند فعالیت‌هایی برای کمک به بیماران، زلزله‌زدگان و...، تئوری‌های هنر و غیره می‌توانند موجب همدلی و هم‌فکری کاریکاتورست‌ها شوند و آن‌ها را از تنش‌ها و دعواها دور کنند.

شهیدی همچنین بیان کرد: بعد از انتخابات 88 دو دستگی‌هایی میان کاریکاتوریست‌ها به‌وجود آمد. یک سری بایکوت‌ها و برخوردها پیش آمد و به دنبال آن نیز یکسری از هنرمندان خوب از ایران رفتند. متأسفانه هنر کاریکاتور همیشه قربانی مسایلی بوده که به هنرمندان تحمیل شده است، مانند دیدگاه‌های سیاسی.

او افزود: من سال‌ها سعی کرده‌ام که به موضوع کاریکاتور به صرف هنر بپردازم. تا زمینه‌های متحد‌کننده‌ای را میان کاریکاتوریست‌ها ایجاد کنم. مثلا مدتی سعی کردم بین دنیای کاریکاتور و کودکان ارتباط برقرار کنم.

او درباره‌ی خانه کاریکاتور توضیح داد:‌ خانه کاریکاتور در بسیاری از جنبه‌ها در معرض انتقادهای فراوان قرار دارد چون خود را دربست به نظراتی که از بالا بر او اعمال می‌شود، سپرده است و فقط در راه خدمت به سیاست‌های دولت حرکت کرده‌است به همین دلیل نیز منزوی شده‌است. من نیز در بسیاری از مسابقات و همایش‌های خانه کاریکاتور شرکت نکردم ولی آن را بایکوت هم نکرده‌ام. من در این مرکز مدتی روی طنز ترسیمی کار کردم. چندین مقاله درباره‌ی ارتباط کاریکاتور با ذهن کودکان، ارتباط کودکان با معماری و شهرسازی نوشتم و سعی کردم در این خانه، کاریکاتور را از حالت ژورنالیستی درآورده و بسط بدهم.

این هنرمند در پاسخ به این انتقاد که آیا دور کردن کاریکاتور از فضای ژورنالیستی باعث تنزل آن به یک هنر تزئینی نمی‌شود؟ گفت: من هرگز مخالف تعهد و رسالت هنرمند و نگاه منتقدانه‌ی او نسبت به مسایل اجتماعی نیستم. من خود در کنار جریان روشنگری کاریکاتور که اردشیر محصص آن را مطرح کرد حضور داشتم و لی معتقدم که در کنار بحث «هنر برای مردم» موضوع «هنر برای هنر» هم مطرح است و ارزش هنرمند فقط به خاطر تعهد اجتماعی او نیست بلکه هنرمند تعهد هنری هم دارد. کاریکاتور فقط نباید به سمت شعار برود بلکه شعور را هم باید در خود اعتلا دهد.

او افزود: بنا بر آنچه گفتم من در کنار سازمان دادن به اعتراض‌ها در مسائل انسانی بی‌غش و بدون غرض‌ورزی هم تأکید کردم و خود گرچه از بنیان‌گذاران طنز سیاه هستم ولی در کنار آن از طنز سفید نیز حمایت کردم. بنابراین در یک دستم شمشیر و در دست دیگرم برگ زیتون بود.

 




داوود 46 های داوود شهیدی در راهند.

تبلیغات شبکه‌های ماهواره‌ای دست‌مایه نمایشگاه کاریکاتور داود شهیدی

خبرگزاری آنا: داود شهیدی گفت: "انسان معاصر با هجمه‌ای از تبلیغات ناسالم از سوی شبکه‌های ماهواره‌ای قرار گرفته است که دل‌سپردن به این آگهی‌ها او را از جاده انسانی و سجایای اخلاقی منحرف می‌کند."

نسخه چاپی

داود شهیدی در گفت‌وگو با خبرنگار فرهنگی آنا درباره تازه‌ترین فعالیت‌های خود گفت: "قرار است تا پیش از به پایان رسیدن امسال نمایشگاهی از مجموعه کاریکاتورهای تازه خود را به نمایش بگذارم. رویکرد من در ارائه این آثار به سمت وسوی مسائل اجتماعی و آنچه که انسان امروز با آن دست به گریبان است بوده است. درواقع تمام این کاریکاتورها با مضمون انتقادی تصویر شده‌اند".

او اضافه کرد: "مسئله هجوم تبلیغات به ذهن آدم‌های امروز چه در تلویزیون و چه در سطح شهر مسئله‌ای است که ذهن مرا به عنوان یک کاریکاتوریست درگیر خود کرده است، درواقع این نکته برای من همواره دردناک بوده که چرا ذهن آدم که باید مکانی برای پروراندن رویا و عشق باشد سرشار از تبلیغات تجاری شده است. انسان معاصر در تیررس تبلیغات ناسالمی که از کانال‌های ماهواره پخش می‌شود قرار گرفته است، تبلیغاتی که به ظاهر یک آگهی بازرگانی است ولی در باطن باعث می‌شود تا انسان‌ها به مرور زمان از خلق و خوی انسانی خود فاصله بگیرند".

این هنرمند در ادامه خاطرنشان کرد: "در شرایط کنونی آگهی‌هایی که از شبکه‌های آن سوی آب پخش می‌شوند من را به این فکر می‌اندازند که آیا رسالت انسان امروز تنها در دایره این مسائل خلاصه شده است، مسائلی که او را به سمت کشتزارهای جهنمی می‌کشاند که تبلیغاتی مانند فست فود، ترغیب به زندگی لوکس، رانندگی با اتومبیل‌هایی با سرعت سرسام آور، تقویت‌های بیمارگونه جسمی و... برخی از این مسائل به شمارمی‌روند و به نظرم امروز تمام این‌ها به آسیب‌های جدی بر سر راه انسان معاصر مبدل شده‌اند و کیان خانواده‌ها را نشانه رفته‌اند".

شهیدی تصریح کرد: "من فعالیت خود را به شکل جدی از دهه چهل شروع کردم و در آن زمان به دلیل این که جریان‌های روشنفکری بر جامعه غالب بود توانستم متاثر از این جریان‌ها به ارائه اثر بپردازم، ضمن این‌که افکار روشنفکرانی در آن زمان نیز همچون جلال‌آل احمد، ابراهیم گلستان، اسلام کاظمیه و... نیز برروی من تاثیر زیادی داشت و باعث شد در کارهایم معضلات اجتماعی را در راس قرار دهم".

شهیدی درباره واقعه‌ای که درخصوص نشریه "شارلی ابدو" طی روزهای اخیر به وجود آمد نیز گفت: "کاریکاتور از گذشته تا امروز در ردیف هنرهای حساس‌برانگیز بوده است، با این حال تصورمی‌کنم پیام این مسئله روشن است و هر عقل سلیمی می‌داند که باید به مقدسات ملل دیگر احترام گذاشته شود. ضمن این‌که خود من براین باورم پیامبر اکرم (ص) شخصیتی محترم و الگو و مقتدایی برای جوامع اسلامی به شمار می‌رود که به دلیل مولفه‌های شخصیتی‌اش همواره در برهه های مختلف تاریخی مورد تهاجم استعمار قرار می‌گیرد، با این حال تصورمی‌کنم واکنش نشان دادن به چنین آثاری به این شکلی که رخ داده صحیح نیست و باید تمهیداتی اندیشیده شود تا این گونه برخوردهای جاهلانه و متعصبانه برداشته شود".

او اضافه کرد: "درواقع نظرم این است که سطح مقدسات هر کشوری در درجات عالی قرار دارد و نباید نسبت به این مقوله برخورد احساسی و سطحی و تندرو گونه انجام داد. به بیان ساده‌تر، اعتقادم براین است که همواره باید طوری رفتار کنیم که در یک دستمان شاخه زیتون و در دست دیگرمان شمشیر باشد تا به موقع کاربرد این دو را به جای بیاوریم، یعنی هم ارزش‌های انسانی را حفظ کنیم و هم پاسخ بی‌احترامی‌ها و اهانت‌هایی که به ساحت مقدسات ما می‌شود را ابراز کنیم".

شهیدی ادامه داد: "با این تفاسیر انجام حرکت‌های خشونت‌آمیز نسبت به این نشریه را محکوم می‌کنم و براین باورم که کسانی که این کاریکاتورها باعث خشمشان شده می‌توانستند با یک جور بی‌اعتنایی توام با بزرگواری از این حرکت عبور کنند و به شکل منطقی‌تری نسبت به بروز این آثار مبتذل (چون معتقدم هر کاریکاتوری نمی‌تواند ابعاد هنری در برداشته باشد) واکنش نشان دهند".

 




در سوگ فروغ فرخزاد - شعری از احمد شاملو

به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه می‌گریم،
در آستانه‌ی دریا و علف...
به جُستجوی تو
در معبرِ بادها می‌گریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌یی
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه می‌گیرد...
.
به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد..؟
.
جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است...
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد...
.
پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن‌دست
که تملکِ خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است..!
.
نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ِ آسمان می‌گذرد
متبرک باد نامِ تو..!
.
و ما هم چنان
دوره می‌کنیم
شب را و روز را
و هنوز را ...

 




شعری از استاد پروین اعتصامی

آفرین بر پروین اعتصامی و دلاوری و زیرکی شیوه زنانه و ایراندخت در برخورد با شر و ستم

شعر زیبای "محتسب و مست"

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست، این پیراهن است افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: جرم از راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می باید تو را تا خانه قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب

گفت: مسجد، خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وا رهان

گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیده است، جز نقشی ز پود و تار، نیست

گفت: آگه نیستی، کز سر در افتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بی خود شدی

گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را

گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

 




اردشیر محصص از دیدگاه خاطره های من.

اگر قرار است که یک خاطره برایتان بگویم که به کارم و هنرم که  طنز ترسیمی است از یک سو و از سوی دیگر به فردی که هم دارای کاراکتر خاص است و هم نقش کارساز در این زمینه دارد به ناگزیر مربوط باشد،  باید که از اردشیر محصص بگویم و مکرر کنم این حقیقت را که من اردشیر را همیشه و همواره به خاطر دارم و به یاد می آورم ... باری

و این ماجرا را با ذکر این موضوع آغاز کنم که این را به عنوان امری بدیهی باید پذیرفت که اردشیر هرگز معنی ترس را نمی فهمید و به شوخی می افزایم که حتی اگر کلمه "ترس" را برایش معنی هم می کردید، او باز هم نمی فهمید.

در هر حال ماجرا مربوط می شود به سالهای دهه چهل که اردشیر کاریکاتوریست روزنامه کیهان بود و من هم آشنائی عمیقی با علیرضا فرهمند که معاون سردبیر کیهان بود، داشتم و این خاطره را از زبان او بازگو می کنم.

علیرضا فرهمند می گفت که در یکی از شبهائی که او پیوسته می باید که در چاپخانه عظیم کیهان، روال و روند چاپ روزنامه را کنترل و بررسی می کرد، و به ظاهر هم مثل همیشه اوضاع طبیعی می نمود، او یک نسخه از روزنامه های از چاپ درآمده را بر می دارد و بازمی گردد به دفتر کارش و شروع می کند به ورق زدن روزنامه که از روی اتفاق چشمش می افتد به کاریکاتوری از اردشیر محصص که مضمون آن به این صورت بود:

در عنوان بالای طرح نوشته شده بود:

 در جاده ها تصادفات رانندگی کشتار می کند – جراید

و موضوع طرح اینطوری بود که مردی داشت صفحه های خون چکان تقویم را می کند و مچاله می کرد و می ریخت روی زمین و ورقه های تقویم عبارت بودند از به ترتیب: بیست و چهار و بیست و پنج و بیست وشش و بیست و هفت و ... در نهایت، بیست و هشت مرداد!

او تعریف می کرد که زمانی که من چشمم به این "بیست و هشت مرداد" خون چکان در کاریکاتور اردشیر، افتاد. فقط با سرعت دویدم طرف چاپخانه و فریاد کشیدم که تمام دستگاه ها خاموش!

و سپس همراه تمام کارکنان روزنامه کیهان، صفحه ای را که طرح اردشیر در آن چاپ شده بود در آوردیم و با مطلب جدید عوض کردیم و ... خلاصه اوضاع به خیر گذشت.




درباره بیابان بی فریاد، از استاد داوود شهیدی

چرا ها و ناچراها، در گذر ذهن کاریکاتوریست. در عرصه های پس از مرگ.

داود شهیدی

..........................

یک خانم جوان به ناگاه می گوید و می پرسد

-          یک سؤال... چرا بیابان بی فریاد؟

می گویم : " بیابان بی فریاد" یک مفصل است بین عرصه های روان و عرصه های فرا روان. جایی است که ضمیر ناخودآگاه فردی با ماوراءالطبیعه که نوعی ضمیرناخودآگاه تاریخ است، یک فصل مشترک را می سازد. آنها به عنوان دو مقولۀ حصول تخیّل مطرح هستند و یا آنچه تنها زمینه ای برای تجلّی ایماژ تصویر است، و اینجا سخن از تبیین حقیقت علمی نیست و تنها یک ملاح رویا است که ذهن خود را در قالب اسکیس های تند و نیز، روایت می کند.

اینجا، در بیابان بی فریاد، فرد انسانی اسیر کابوس، زمینه های ناشناخته های سرشار از تاریکی و هراس را در می نوردد.

ذهن اسیر کابوس، روایتی از دنیای سوررآل است که نوعی ماهیت و موجودیت فلسفی و روح کلی می یابد.

روح و روان یک فرد، خود را تا بی نهایت ازلی، گسترش داده است. چه کسی دارد خواب های ترا برایت روایت و تفسیر می کند. خواب هایی که در آن ، در ژرفای آب ها اسیری یا زندانی تاریکی غلیظ هستی یا تنهایی خود را برفراز دیوارهای ضخیم و تا بینهایت گسترده، تجربه می کنی. آنجا، را ... ولی مفری نیست. آرزوی رهایی نوعی کلنجارروحی است. احساس با خود و در خود پیچیدن است. و این یک بختک گستردۀ فراگیر و همه گیر است.

یک هستی پوچ که مرگ در آن، حاکم و محکوم و حکم را یکسان می کند. اینجا ، خواب یک موضوع مابعدالطبیعه است و اسیر جبرمطلق، انگاره ای از وجود تحت الحمایه بوف کور و یا قدرگرایی خیامی.

تا آنجا که به کار من مربوط می شود، نوعی عقده گشایی و باز آوری رنج های بیهوده است. چیزها جنبۀ نمادین دارند. و صور ذهنی با هم رابطه می گیرند.

در این بیابان که فریاد تنها در خود تنهای تو انعکاس می یابد، در هر گام وحشت افزوده می شود و راه بی نهایت است.

ولی در این بازگویی بی واسطۀ چیزها نمی گوید که نقطۀ پرگار این دایرۀ مسدود کجاست. یک گسترۀ مطلق که انگار در خود مدفون است. تولد در یک موطن است که انگار شخص در آن در تبعید ابدی است.

ارداویراز ، در این جهان اونیورسال یا کلان فضا، به هر سو پرواز می کند و از یک هستی به یک هستی دیگر پر می کشد.

او تنها در یک خواب هفت شبانروز است و تنها درگیر خود است.

-          سئوال دوم این است: چرا ماوراءالطبیعه ؟

من می گویم : ماوراءالطبیعه با همه هست. با شما و من و دیگری. همیشه هست و از کودکی ها هم ریشه می گیرد.

شهرها و روستاهای قدیمی پر از ماوراءالطبیعه هستند.

بازارهای تاریک و کوچه باریک، دیوارهای ضخیم با سقف های کوتاه و سیاهچال های عمیق و حیاط های بزرگ و پردرخت که در آنها ماهتاب سرد است و باد می وزد و هیاهو و هراس خلق می کند.

در گرمابه های خزینه دار، از ما بهتران، سرور و هلهله می کنند.

آب انبار محل گردش آل است. و حتی قبرستان های متروک پر از رب النوع های اوهام هستند. و تمام اینها یعنی معماری واقعی، معماری واقعی که با ماوراءالطبیعه خلق و کشف شد. قبرستان هم نوعی معماری است، معماری مرگ!

اعماق و ژرفای جنگل های سیاه و آب های سیاه و گسترده مبهوت دشت ها هم معماری هستند. معماری یک موضوع دربرگیرنده است. و نورها و صداها و بوها هم نوعی معماری اند.

ماوراءالطبیعه عرصۀ حضور غرائب الموجودات و عجایب المخلوقات است. و آن ها میان یک نوع مسخ metamorphosis  هستند. روح و جسم انسان ها، توسط آنها، تسخیر می شوند و به یک exorcist  ( جن گیر) احتیاج دارند تا آزاد شوند.

این جن گیر: هنرمند است. من هستم !  خود من !

و من تابوها، افسردگی ها، مجبور به فراموشی شده ها و مطرودها را از جلد بیرون می آورم.

و خلاصه آنسوی ماسک را عریان می کنم.

آدمک ها و لعبتک ها را از بخش تاریک و صندوق خانه ای در می آورم و روی صحنه، زیر نور قرار می دهم.

ماوراءالطبیعه مجموعه ای از هراس و جهل توامان است. که ذهن بشر را تسخیر می کند و هم مؤاخذه می کند.

خانم جوان اندیشناک می پرسد:

سئوال سوم من این است. چرا فلسفه الاولی؟

من می گویم : زیرا همان متافیزیک است اما سیستماتیک و تأمل گرا. یک مخاطب هوشمند که با تخیل من، به تبادل خرد و احساس می پردازد و مرا کامل می کند.

من، صورتگر هستم و تصویرساز و کار من مقایسۀ اشکال صور ذهنی است در زمینۀ سازه ها و ساختارها و بافت های منطق و فرامنطق ، که به صورت ابزار، شکل می دهند و عینی می کنند.

نمادها و محتوی عقلائی را در فلسفه الاویی، خود پی گیری کنید.

این است که چرا من دنیای سوررآل ماگریت و اکسپرسیونیسم کافکا را با عرفان عقل سرخ اثر شیخ اشراق و یا کارهای مولانا و شمس تبریز و صحف انبیاء عهد عتیق و کتیبه ها و متون کهن شرق را کنار هم گذاری می کنم و ذهن خود را در تمامیت آنها شناور می سازم.

نگاه کن به مهر هفتم ، کار جاودانه اینگاربرگمن که من در اوان دوران دانشجو بودنم، آن را دیدم و مبهوت فضا های سنگین و نماهای سیاه و سفید متضاد و تشدید شده و ابهام شعر و فلسفه آن شدم.

در یک فضای پر از نقش و راز و پر از ایهام قرون وسطی:  دلقک ها ، طاعون ، توبه کارانی که خود را در انظار تازیانه می زنند، مرگ در حال بازی شطرنج و تل هیزم برای سوزاندن جادوگران ... جادوگران بی گناه!

این نگاهی است به انسان و جستجوی ابدی او در راه یافتن به متافیزیک و مرگ تنها عامل مطمئن. زیرا در اعصار تاریخ، هراس ما شکل دیگری دارد، اما کلمات فرق نمی کنند. سئوال همچنان مطرح است:

-          کیستی؟

-          من مرگ هستم.

-          آمده ای مرا ببری.

-          مدت ها است که همراه تو هستم

-          می دانم

-          آماده ای؟

-          تنم می ترسد. اما خودم نه.

 

باری ... اینجا در فلسفه الاولی حقیقت و زیبائی همراه هم هستند و خرد، اجزاء پراکنده تخیل را به نوعی کنار هم نگاه می دارد.

هر چند که افلاطون، تخیل خلاقه را ، آزادی از بندهای خرد و زنجیرهای عقل می نامد. در هر حال اینجا در کار من نوعی صوفیسم، حاکم است.

 

 

 

خانم جوان این بار سؤال را اینگونه مطرح می کند:

خب حالا، چرا کاریکاتور؟

من می گویم: گفتم که نوعی صوفیسمم یا ترکیب خردمندی ولی همراه بافت ضد منطق! من اسم آن را می گذارم ذهن کاریکاتوریست.

ذهن کاریکاتوریست یک فیلسوف مصاحبه گر است که ارتباط او با خود و محیط مبنی بر دیالکتیک طنز قرار دارد. و خود اندیشیدن همراه با ریشخند سازی است.

او به حساسیت نیشتر می زند تا نظم دفاعی را بیاشوبد. و جنسی از تفکر است که رند و قلندر است. او تالاب عبوس و منجمد و کسالت بار را با سنگ اندازی، درهم می زند و بهم می ریزد و امواج و تلاطم ناشی از این عمل را ، یک سامانه می انگارد و به مخاطب واگذار می کند تا آن را تفسیر کند. خلاصه اینکه پارادوکسیال است و ملتزم و موعظه گر نیست و ابلاغ نمی کند.

او چون یک روح، لغزان است و با پاهای چوبی راه نمی رود. مثل یک عاشیقلار دوره گرد، با ساز خود، ولی درهمه اینها ضجۀ اعتراض نیز هست و شهادت به عموی مهربان، تاریخ که ما در چنین روزگاری زیستیم، ای نازنین!

کاریکاتور زخم می زند تا بگوید. مثل خط کنده شده روی چوب ، سرشار از خط خطی تراشه های چوب. اگر خط ات، خط منفی است بر عرصۀ مشکی زغال یا حتی قیر خیلی اشباع شده که بوی دوزخ سوخته را می دهد نفس زدن است در زمهریر طاقت فرسا و شجاعت اخلاقی است توام با شور به طراحی!

آرایشگری نمی کند و نمی آراید، در آن زیبائی جلوه گری نیست و نگاه بر آن سُر نمی خورد که بر آن گیر می کند و آزار می بیند.

شما کاریکاتور را باید بجوید و مثل سوپ نیست که اگر :

سوپ راحت الحلقوم است. Soap is good food   نه دندان می خواهد و نه جهاز هاضمه برای هضم کردن.

کاریکاتورپرخاشگر است و چشم نواز نیست و زیبائی آن سخت، تلخ و حقیقی است.

بیان واقعی، در به یاد آوردن مهارت ها نیست بلکه نبوغ آنجا تجلّی می کند که دانش ها فراموش می شوند.

ذهن کاریکاتوریست آن است که بزرگ ِشعرمعاصر، احمد شاملو را بدانسان برانگیخت که نقاشی را چلوارهای رنگ شده و بی خاصیت نامید. که من آن را نمی گویم. من سزان را می ستایم.

اینجاست که خانم جوان سراسیمه می پرسد:

سئوال دیگرم این است : چرا سزان؟

می گویم : زیرا چیزها را ( مفهومی ها را ) در عرصه متافیزیک، تنها سزان کاریکاتوریست می تواند درست بسازد.

زیرا این کارها، چیزی شبیه ساختن صفحه و سطح است یا انتزاع فرم های ارگانیک در احجام هندسه کلاسیک و کمپوزه کردن آنها، یا اینکه " طراحی یک پژوهش است. " که سزان درست ادراک می کند و خب، صبیعی است که او، آنقدر در تئوری مدرن معماری قرن بیستم مؤثر واقع شد و معماری هم یعنی متافیزیک.

یا حداقل یعنی آبستراکسیون! یا خیلی چیزهای دیگر! باری!

گفتم که کاریکاتور را در ادامه ویژوال آرت، قرار داده ام. خلق ویژوال آرت این نیست که آنچه در مقابل دیدگان همه است و در آن چیزها، طبیعتا" دیده می شوند، بار دیگر در مقابل دیدگان هم قرار دهیم.

این که چرا طراحی یک پژوهش است این است که چیزها تنها به دلیل دیده شدن، بصری نیستند.

 بلکه چطور دیده شدن و تفسیر هنرمندانۀ این " چطور دیده شدن" است که یک زبان بصری را خلق می کند.

یک زبان بصری با طراحی خلق می شود. و طراحی روی تمام آنها که گفتم یک کار پژوهش را انجام می دهد. من بر " سزان" این را می افزایم که طراحی با چکیده و شالوده طنز یعنی کاریکاتور هم یک پژوهش است. یک پژوهش ذهنی و عینی توأمان !

کاریکاتور اغراق است که با دفرماسیون انجام می شود. در فرم پرسوناژ ( موضوع عینی ) ، و در آکسیون ( مضحکه ) یا فضا ( دلهره آور) این اغراق به شکل ( موضوع ذهنی ) انجام می شود.

در مکتب نیویورکر و هم در مکتب نیویورک تایمز، همۀ اینها در عرصۀ رآل هستند یا شباهت ناگزیر با رآل دارند.

رنه ماگریت به یک پیپ واقعی اشاره می کند، اگر چند که او می گوید " این یک پیپ نیست " .

یک " پیپ" یک " رآل " است که تنها عکاسی مکا نیکی شده است. و " این یک پیپ نیست ." یک " مفهوم " است که آن هم تنها یک " رآل " تحریر شده است.

 

من می گویم، نگاه کنید به این سخن با یزید بسطامی که فرمود : " در بیابان تجرید عشق می بارید و پای من، چنانکه در گل فرو، رود در عشق فرو می رفت . "

باید سزان باشید تا بایزید بسطامی  را به ویژوال آرت، بازگو کنید.

حالا در بیابان بی فریاد ، عرصۀ رآل در طنز سیاه به نوعی موتیف های جاری در فضای آبستره تبدیل می شود.

یا طنز ترسیمی می رود به عرصۀ ویژوال آرت و تجربه می شود و پژوهش می شود تا ذهنی و عینی، کنار هم گذاری شوند یا با هم " مجموعه" تشکیل دهند یا یک " سطح " را بسازند و انسجام یابند و بشوند نوعی  " معماری"

گفتم که معماری یعنی متا فیزیک.

معماری فقط Building  نیست بلکه هم  To   Construct  هم To Make  و هم  Deconstructionو هم ... Structural و هم Not structural  و خب ، یعنی متافیزیک !

خانم جوان مکث طولانی می کند و در من خیره می شود.

می پرسد : سئوال های آخر با ناچرا آغاز می شود؟

با حیرت می گویم:

-          نا چرا؟

می گوید : آخر چراها را پاسخ دادید.

من او را  با شتابزدگی ، ترک می کنم.  




نقد یادداشت گونه ای از آروین در ستایش آثار داوود شهیدی

یادداشتی بر نمایش‌گاه اخیر داود شهیدی


 

اگر كارهای داود شهیدی را از ابتدا تا حال به یادآوری، او را دریافته‌ای كه اگر زمانی وقفه‌ای چند ساله هم داشته، هیچ‌گاه از پویایی نایستاده و همواره در حال ریفُرم‌ و كشف فضاها و خلق دنیاهای جدیدی بوده است. دنیاهای جدیدی در دنیای داود شهیدی كه مصوِر یافته‌هایش است از دنیای اكنون! هنر داود، خالص است و متعلق به شخص اوست. او چیزی را تكرار نمی‌كند.

در نمایش‌گاه اخیرِ داود شهیدی در گالری نشر ثالث، دو تازه‌وارد به اجرای نمایش می‌پردازند: چسب زخم و تیغ تیز. در مقابل هم و در نبرد باهم. به اقتضای موضوع، دو سمبل به تقابل هم می‌روند. داود به آن‌ها آزادی داده تا هر كار كه می‌خواهند بكنند و هر كدام نقشی را بازی كنند: خیر و شر، حق و ناحق، ارزش و ضد ارزش، ضعیف و قوی، امنیت و ناامنی، زیبایی و زشتی. چه آنجا كه داود می‌خواهد صدای بد را به تصویر بكشد، چه آن‌جا كه تیغ نقش پروانه‌ای پریده را بازی می‌كند كه زخمی زده بر دل گلی و چسبِ قهرمان مرهمی شده بر آن زخم. در این نمایش‌ها، مانند همیشه شر حضور خیر را توجیه كرده و همه‌ی دشنام‌ها و عنوان‌ها را به جان خریده تا بیننده‌ی كنجكاو را به لذت بردن از اندیشه و نگاه داود وادارد.

جسارت او در پرداختن به مفاهیمی عمیق، فلسفی و شاعرانه و همخوانی خط و ربطش با این مفاهیم ستودنی است. پاسپارتوی كارها بر جذابیت نمایش‌گاه افزوده است. انگار كه داود آن‌ها را از ذهنش بریده و چسبانده بر تابلوهای نمایش‌گاه. قاب‌های استقراضی خانه‌ی كاریكاتور كه كارهای داود را بر دیوار نگه‌داشته‌اند، خوشحالند كه فرسودگی و زخم‌هایشان این‌بار با موضوع و حال و هوای نمایش‌گاه همخوانی دارند.

 

- آروین، سوم مرداد 1385




یک نقد به زبان انگلیسی در توضیح و ستایش طنز سیاه داوود شهیدی

MARCH 5, 1978

TEHRAN JURNAL

Caricature with a difference (by MARILEN ESTACIO)

If your idea of caricature is highly-humorous satire or amusement meant to ridicule, then

the works of Davoud Shahidi, currently on exhibition at the Litho Gallery (Aban St. off

Hafez), might look too cumbersome if not on the eye, on the spirit. For the young

caricaturist is among a breed of local artists who subscribe to that trend or ‘-ism’ in

caricature which calls for a deeper meaning or philosophy in the art. Thus, one sees in

shahidi’s ink drawings and caricatures a lot of symbolism and a subtle treatment of

society and human tragedies. Each illustration is brilliantly conceived and carefully

worked out; consequently, it hardly fails to put across the intended message.

There is poetry to a certain degree, as in those works expressing human frailty, solitude

and grief.

Animals play an important role in Shahidi’s symbolisms. There is a work showing a man

reading a newspaper tattered and almost completely disfigured by art… censorship?

And another drawing of a sick man being treated by a doctor with a vulture’s heart.

Man is still the same frail, vulnerable creature in spite of his learning and magnificent

inventions. Thus, we see a man of learning unaware of imminent danger that could put

an end to his study table.

Even the pains of childbirth and various situations man finds himself in…dilemma,

isolation, poverty and his inability to escape from it…are vividly captured in Shahidi’s

works.

Man’s gullibility, the tendency to deceive and be deceived, finds expression in a work

showing five blindfolded men queued up for a hand that ‘restores’ their eyes by

sketching them on the blindfold. The men who have regained their eyes…not their sight,

for the blindfold is still on…are apparently satisfied….or they are just made to feel so

personally, I find this work one of Shahidi’s best and reminds me of those who go for

horribly expensive rejuvenating gimmicks.

Death, the cruel hand of time, and society’s ills including drug addiction, are among the

most dominant themes of Davoud Shahidi. His fine drawings, often reminiscent of

Honore Daumier, present a probe in to society and human nature. At the same time we

get an insight in to the artist’s sensitive and creative mind.

Shahidi, who took up architecture in the University of Tehran, does cartoons and

caricatures as a ‘serious hobby’ he has ten years experience in commercial art which

includes years spent with Ettela’at and Kayhan publications. Early this year, his works

were among those shown in an exhibition of caricatures by artists all over the world held

in Montreal, Canada. This is Shahidi’s first one-man show and the exhibition goes until

March15. His prices range from Rls.8/000 to 20/000




یادداشتی از استاد داوود شهیدی در رثای پرویز شاپور

بذر های ناشکفته ذهن یک استادکارآماتور

"یک نگاه خلاصه وکلی به پرویز شاپور"

از: داوود شهیدی

در آغاز دهه چهل, از درون مجموعهء کامل و سرشار از غنای فکری و فرهنگی "کتاب هفته" به سردبیری احمد شاملو و هم درتالار قندریز که به گمان من یک پایگاه هنرهای تجسمی و یک گالری تعریف شده فرهنگی و به مثابه یک جایگاه روشنفکری بود, با یک نمایشگاه از کاریکاتورهای اردشیر محصص و بهمراه یک یادداشت مانیفست وار از احمد شاملو, هنر کاریکاتور به عنوان یک عضو جدید حوزه هنرهای تجسمی ایران, پای به عرصه وجود نهاد.

این هنر که زاده ضرورت قرار گیری هنر طراحی به عنوان یک هنر مستقل بر عرصه روزنامه به عنوان ابزار قدرتمند اطلاع رسانی اجتماعی بود, و به ناگزیر به خاطر ارتباط تنگاتنگ با قیل و قال جدال های مدنی از یکسو و هم, از سوی دیگر با تکنیک ها و شیوه های طراحی و گرافیک خاص ولازم و ملزوم با صنعت چاپ و رسانه, به ناگزیر سیستم ارزشی زیبا شناسی خاص خود را طلب می کرد که این مهم در ادامه حضور خویش در مقالات و ترجمه های خانم ایراندخت محصص شکل پیدا کرد.

لازم می دانم اشاره کنم که روزی ایراندخت به من گفت: "این که چرا اردشیر, اردشیر شد این بود که او هرگز دانشکده هنر و نقاشی را نگزراند و خود خالصانه به طراحی پرداخت." ومن در ادامه اش می گویم که برائی و برندگی و خصلت بیانگر و افشاگر خطوط کارهای او و نحوه دفرماسیون متفاوت چهره ها و بدن ها و ترکیب بندی های خاص اردشیر, از همین دوری گزینی او از استاد مآبی هنر رسمی و از طرح باسمه و کار کارت پستالی و سردبیر پسند و یا که مشتری پسند است،که سرچشمه می گیرد، و هم و به هرحال می شود گفت که او به نوعی از دید گاه ارزش های آکادمیک طراحی حرفه ای, یک هنرمند آ ماتور و نا آشناست.

و جالب است که بگویم که کارهای رونالد توپور هم از جانب سردبیرهنری مجله نیویورکر, در آغاز به خاطر همین آماتور انگاشته شدن, برای او بازپس فرستاده شد. و من لازم است که اشاره کنم اگر فضاهای کارهای او را استادی بزرگ همچون لئوناردو وبشکلی کامل و رآلیست خلق می کرد, آن اتفاقات جنون آمیز که، صاعقه بدن را مثل نیزه سوراخ می کند، و یا بالا کشیدن دریا به مثابه یک قالی بزرگ از روی ماهی های مرده، و یا راه رفتن روی شعله های شمع، و تمام این عجائب و غرائب سورآلسیستی و مالیخولیائی و ذهنی دیگرکه جاننمایه کارهای توپور را تشکیل می دهند, از نظر بیان تصویری غیرممکن می شد زیرا کارهای لئوناردو آنقدر استادانه واقعی هستند که قادر نیستند که چیز دیگری تصور شوند و اینست که جائی برای ارائه تخیل و بازی های ذهن کاریکاتوریست باقی نمی گذارند.

و اما پرویز شاپور که او بسیار در امر طراحی ناشی و آماتور بود, تا جائیکه همه و حتی دوستان و همکارانش او را ناشی و سهل انگار تصور می کردند، مگر اردشیر که او را شاپورخان خطاب می کرد و یک هنرمند صاحب سبک به حساب می آورد.

و اما در دهه چهل، شاپور خان مردی لاغراندام و بشکل دقیق تراشیده در قالب یک کارمند و بسیار دور از تصور معمول یک هنرمند که تنها موضوعیت شخصیتی او همسر سابق فروغ فرخزاد بودن او و اینکه لابد  با ذهن بوروکرات و محدودش، زندگی و عرصه های خلاقیت هنری را بر شاعر آشوب گرائی چون فروغ، تنگ و مسدود کرده بود و ... بود و همین!

خواهر اردشیر می گفت که آنها، شاپور و اردشیر از مجله توفیق با هم آشنا شدند و این آشنائی به یک رابطه بسیار عمیق و عاطفی بین ایشان تبدیل شد و شکل گرفت. او یار وغمخوار اردشیر بود و خانه اش را آورد نزدیک خانه ما و ایراندخت در مورد عمق و پیچیدگی ارتباط روحی ایشان مثال می زد که مشکل ترین لحظه در زندگی اردشیر آن لحظه بود که می خواست به پرویز شاپور خبر مرگ فروغ را بدهد، زیرا خوب می دانست که پرویز شاپورهمزمان، هم خیلی زیاد عاشق فروغ بود و هم بشدت از وی متنفر بود.

 و من می افزایم که پرویز شاپور  نیز به اردشیربسیار حساس بودو ستایشگر و شیفته او بود و یک بار که من از روی اتفاق پشت میز اردشیر نشستم و طراحی کردم, او به من پرخاش کرد که به چه جرئت خود را با اردشیر مقایسه می کنم.!؟

در دهه پنجاه بود که شاپور خان بازنشسته شد که خود آنرا اینگونه توصیف کرد: بازنشستگی, آقا جان! خیلی ماه خیلی مامان ... برای ماها ! و بهرحال این باعث یک جهش شد که در طی آن, از درون و با  شکافتن پوسته یک کارمند خوش نقشه, یک قیافه تیپیکال یک هنرمند طنزنگار متولد شد و به قول و تعبیری با موهای بلند و مجعد و ریش درهم, مثل و در هیآت شمایل یک شیر نر! و این همراه  با چاپ کتابهای تصویر سازیش: موش و گربه عبید زاکانی و کتاب کاریکلماتور های مشهور او بود که در آنها, فرم و موضوع را جدا از هم قرار داد و سنجاق قفلی ها کنار هم چیده شدند و این بار همراه با حس و حالت انسانی و متن های طنز در شکل نوشتاری و اما با ساختار کارتونیک. و بدینسان او خود را از شر فرم متعارف کارتون و کاریکاتور رهائی داد و سپس شکل هایش را در هیئت قالی کنار هم چید و از آنها نمایشگاه ترتیب داد. وبه چیدمان سنجاق قفلی ها و موشها و گربه ها و ماهی ها در کنارهم پرداخت و توجیه این کمپوزیسیون درهم و پر نقش و نگار،  در طرح آوری قالی های ترسیمی بود، که گاهی همراه می شدند با رنگ، و بدین ترتیب بود که پرویز شاپور ناخواسته زمینه های غیرمتعارفی را طرح ریزی می کند که در آنها برخلاف کارتون موضوعی, نه یک موضوع ادبی بلکه خود هنر طراحی و یا گرافیک است که موضوع کار و موضوع اندیشه خلاق و طنزآمیز، قرار می گیرد.

و بهرحال او را بارها در گشت و گذار های روزانه و از روی اتفاق می دیدم و من، او را بخاطر صفای باطن و تواضعش بسیار دوست داشتم.

در آغاز دهه هفتاد که هنر کاریکاتور بار دیگر جان گرفت و مجله تخصصی کاریکاتور و سپس خانه کاریکاتور و دوسالانه ها و همایش ها و در ادامه اش روزنامه های اصلاحات، زمینه سازو بسترساز تحول آن شدند، و من نیز به عنوان یک پیشکسوت و بازمانده از دهه چهل به ناگزیر به عرصه مواج آن پیوسته و در آن به صورتی فعال و به شکلی نقاد و تجربه گرا و ... مشغول شدم.

دانستم که دربرابر من یک پروسه شکل گیری تازه قرار دارد که در آن هنربه تعریف من، طنزگرفیک و یا به تعبیر عام هنر کاریکاتور برخاسته از دهه چهل، این بار دربرابر هجوم کارتون موضوعی و تعابیر و تعاریف جشنواره ای – که دنباله مجله های فکاهی و طنزنامه های از قبیل مجله کاریکاتور به سردبیری زنده یاد استاد دولو بودند...، می دیدم، که حالا زیر مجموعه سایت و مجلات فکاهه آمریکائی یا "دنیای فکاهه و یا با نمک" و به اصطلاح: "ویتی وورلد"* بودند.

و این بود که من جای خالی "طنز گرافیک" و نام آوران مطرح در نشریه "گرافیس" و یا "نئویورک تایمز" و "نیویورکر" ... را خالی می دیدم,  نام آورانی چون آندر فرانسوا و بن شان و گورمه لن و مگریت و ...  را, و خلآ ناشی از نبود ایشان را احساس می کردم و ناگریز از یادآوری اردشیر محصص و صورتکهایش و هم دنیای کودکانه و شفاف پرویز شاپور و هم کامبیز درمبخش و یا داریوش رادپور و ... نیز بودم.

 دنیای کودکانه و شفاف پرویز شاپور, به خاطر صلح آمیز بودن و دوری آشکار از کارتون موضوعی و کاریکاتور مطبوعاتی و تضاد های نهفته درآن که در شرایط حاد اجتماعی می توانست نقش ویرانگر نسبت به بنیاد های طنز گرافیک داشته باشد، و همین طور خصلت های ناب تجسمی کارهای او, بیشتر در اولویت قرار داشت و این بود که من به طور جدی به او پرداختم و عناصر نهفته و ناشکفته و همین طور پتانسیل های مطرح نشده در کارهای او را مطرح کردم. و این بود که او را به عنوان نماینده طنز سپید، در برابر جهان خاکستری فراگیر و دنیای گرفته طنز سیاه قرار دادم و هم درطنز ترسیمی در عرصه های ذهنی کودک او را به مثابه کودکی که هرگز بزرگ نمی شود، طرح آوری کردم و تا آنجا رفتم که کاریکلماتورهای او موضوع یک بخش از آموزشهای من برای کودکان و با تیتر "در برابر تخته سیاه لبخند" قرار گرفت. واضافه می کنم که این سلسه از درس ها را من دربرابر آموزش متداول و آمریکائی مآب کاریکاتور و در ادامه کار و تفکرثمینه باغچه بان و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، در زمانه او و امثال او انجام دادم و حتی در نمداتور هایم نیز از شاپورخان یادآوری بسیار جدی کردم و در مقاله فرم در کاریکاتور هم و ... در کل استادی های ناگفته و ناشکفتهء این مرد زیرک واما بسیار آماتور را موضوع و مورد بحث های نظریه پردازانه قرار دادم، و زمینه های کشف نشده و مطرح نشده در کارهای او را به طور خلاق دنبال کردم و یاد او را گرامی داشتم.

 




اشک و گلایه ایراندخت - بخش دوم

اوهرگز پاسپورت آمریکائی نخواست (چنانکه من این را می گویم و می افزایم که اگر می خواست،بعنوان سالمند می توانست به شکل جدی از بیمه های تامین اجتماعی بهره مند باشد) و او اینگونه بود به خاطر عشق و شور به وطن.و ادامه می دهد و از اردشیر باز می گوید که او چقدر زیبا بودن و شیک بودن را در لباس و رفتار رعایت می کرد و دوست داشت.

از عواطف اردشیر می گوید و از کودکی هایش ازغرورش که همیشه به مورد های پولی از بالا وبا بی نیازی می نگریست و اینکه او به نام خود می بالید چون که بیانی خالص و مخلص از تاریخ ایران بود.

و همانطور مثل گنجشک بر پوسته ذهن حساس نوک می زند :رژیم غذائی آقا! در فلان رستوران اشرافی تنها یک سوپ! یا سالاد! قدم زدن های طولانی آقا... ورزش!

او همواره از مصائب خانوادگی پیش و پس از هجرت اردشیر می گوید و از مرگ غریبانه مادر در همان روزها.. و باردیگر نوک می زند که :

_به نظر شما اردشیر را کجا به خاک بسپاریم؟

و باز هم قرار می گذارد در فلان زمان و فلان لحظه که تلفن کنم و می گوید که او گوشی را بر نمی دارد.چون بسیار خسته است.

و من می گویم:

_آه ایراندخت عزیز! رنج و بیماری است که پیامبر را با شکوه می کند.باری ومی گویم که کسی نه در VOA  که من آن را به درستی VIRUS.O.A  می نامم نه اردشیر را می پسندد و نه آرش کمانگیر را. و می گویم که سر در خواهم آورد که چه کسی آن حرف ها را به این Red Neck  ها داده است و کرده ام و خواهم کرد.و حال نگاهی گذر به اصطلاح اردشیر نامه در دوهفته نامه تندیس بسنده می کنم که در باب اردشیرخان،چنین و چنان:

جدا از کامبیز _که اگر چند در طبیعت و بافت فکر و احساس بسیار متفاوت از اردشیر است_ شیرین نوشته بود و به همین روال و روایت بود هم ولایتی فرهیخته و ادیب بنده!_ که امیدوارم بیشتر بیندیشد که درکدام جمع و کدام سو قلم می زند_که به مجلس وزن و اعتبار بسیار داده بود.اما...

بقیه افراد و آحاد این گروه که زمان آغاز کار آنها،پس از سالهای 60_58 و یا خیلی هم حدود چند سال اخیر بود.با یک حساب ساده و آسان که خود نیز به آن و در آن اشتراک نظر داشتند که اردشیر را نه هرگز دیده اند ویا زمان جغرافیائی و مکان تاریخی را که او سیره اش در آن بالیده اند،هرگز نه دیده اند و نه شناخته اند که خب،طبیعی است که آنچه باز می ماند، تصویر چهره پف کرده و موهای ریخته و شکم برآمده ی این قربانی شیمیائی زده ی این جنگ همیشه گسترده.. .

و دیگر باقی نمی ماند جز ترهات و بی مایگی و روشنفکر زدگی و آویزان بودن به قلاب یأس فلسفی ! و خب سخن این است که چه اجباری است که بنویسند و بزرگی را که آنچنان بود این چنین بنمایند.حیرت انگیز این که همه ایشان بارها از ایراندخت به نام استاد خود نیز یاد کرده بودند.




اشک و گلایه ایراندخت - بخش اول

 

 

به بهانه انتشار شکلی از بزرگداشت گونه!!! از بزرگ هنر ایران اردشیر محصص در دو هفته نامه تندیس _سی ام مهرماه

اشک و گلایه ی ایراندخت

داود شهیدی

من د رآغاز سخنرانی ام دربزرگداشت او ،خانم ایراندخت محصص را اینگونه ارج نهادم که:

نام ایراندخت، با معنی و با معرفت ،یک خواهر دلنگران است و راهبر و راهگشا، و خیلی زیادتر و بازتر، مترادف با نام و نشان و یاد بزرگ زن ایرانی.

او برای من ،به دلیل آشنائی فردی در دانشکده هنرهای زیبا و به همران آن ، شناخت گسترده اجتماعی و فرهنگی نسبت به نام او و نقش او در عرصه ی هنر کاریکاتور و هنرهای ویژوال ... نامی گرامی پر حرمت است.

از یک سو یاد آور بحث های بسیار جدی و کارشناسی و دانشگاهی و از یک سو حاکی از خاطره ها و یادهای بسیار شیرین و سرشار از عاطفه انسانی و هنرمندانه.

انگار که چهره او هیاهوی جویبار و عمق و ژرفای دریا را توامان دارد.این هایند که اویند.یک نام:ایراندخت خواهر بزرگ هنرکاریکاتور ایران...

این روزها به خاطر مرگ اردشیر،او به خانه من خیلی تلفن می کند و با صدائی که _آنطور که همسرم  می گوید_مثل صدای گنجشک ،شرشار است از بی گناهی، اما با لحن و کلامی که ادب و اصالت او را می نمایاند او یا گفتگو می کند و یا در منشی تلفنی پیغام می گذارد:که با دوستان اردشیر تماس بگیرم و یا دکتر آن را بگویم و این را بنویسم وپست الکترونیکی کنم و یا این را پیغام بگذارم به آنها که صمیمانه _چنانکه لحن و سخن آنها نیز چنین است_او را شکوهمند،و چنانکه شایسته اوست به خاک می سپارند و در ارج گذاری او یا قلم می زنند و یا سخن می گویند... و یا ایراندخت شِکوه می کند: آن قدر خسته ام  .آن قدر بیمارم. آن قدر غمگینم.

آن قدر که برای تماس دوباره از پیش زمان معین می کند که گاهی حدود وقت صبحگاهی است و یا حتی شامگاه.

زیرا می گوید که او تلفن را همه زمان بر نمی دارد،چون کلافه اش کرده اند.

معضل روح و روان او پیوسته آن تصویر مسخره از بدن باد کرده ی او ،_آن ادرشیر خوب _درهمه جاهای نوشتاری و گفتاری، و سخن پراکنی چند نابخرد و خام، ازتنگدستی او است،از هردهان کج و زبان بی ربط و نامربوط و با نیت تنگ نظر ویا حتی دشمن خو ایراندخت عقده گشائی می کند که:

_آقا !آخر،چرا اینطور است؟ خانم فلان در برنامه زن امروز صدای آمریکا،چکاره است که بگوید که اردشیرچه و چه و فلان شخص، جوانک! چقدر از اردشیر می داند که بگوید او را اینطور و آن طور می فهمد و باز می گوید که ...

همه از بیماری و رنج چندین و چند ساله واینکه او کارآمد نبود در سی سال؟ایراندخت حق دارد که می گوید:






  • سایر صفحات :
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو