تبلیغات
Davood Shahidi - میز تشریح ... و نامه به زن مرده

میز تشریح ... و نامه به زن مرده

این مگس‌ها را تو رها کرده‌ای در ذهنم. در جمجمه‌ام. ای زن ابلیس!

رویای تو چون ماری به جدار داخلی پوست تنم چسبیده است و آزارم می‌دهد.

چگونه بگویم که ترا دوست نداشته‌ام

وقتی که زمان اینگونه بی‌رحمانه می‌گذرد

از رگ‌هایم، از موهایم، از پوست گونه‌هایم

چگونه بگویم. زیرا این سرمای مرگ...

 

- میز تشریح...

وقتی که مجبورم قلبم را این‌طور روی میز تشریح بیاورم که از شرش خلاص شوم. حالم به‌هم می‌خورد.

عشق هرچه هست. حتی اگر یک بیماری هم هست. بسیار خوب است.

طفلکی عشق چقدر رها شده و تنها به‌نظر می‌آید. مثل دختر بچه‌ای با روبان قرمز که توی یک کارناوال گم شده است. در یک رژة پوچ که در آن، پیغمبران، ژنرال‌ها، کارمندان دولت و حتی زیگموند فروید هم هست.

 

- سعی می‌کنم ترا به‌خاطر نیاورم...

سعی می‌کنم که ترا به‌خاطر نیاورم. وسوسه‌ای می‌گوید که همیشه بوده‌ای اما من می‌گویم که لحظه‌ای بود که ترا شناختم...

مسخره است. حوصله‌اش را ندارم بس است دیگر. خفه‌شو!! خسته شدم.

اما می‌خواهم بنویسم:

جهود من! می‌توانم ترا جهود من بنامم؟ می‌توانم؟ می‌توانم؟ همیشه تو ساکت هستی و می‌خندی

رویای تو مثل مهی می‌پراکند. انگار که دیگر عاشق تو نیستم. رویای تو دارد می‌میرد. چقدر غم‌انگیز است، مرگ رویای تو.

زن مرده، سخنی به وداع بگو.

 

- زن مرده

امروز ترا دفن کردم. شستشو داد و به خاک سپردم. احساس کردم که انگار دانه‌ای را دارم می‌کارم که هرگز سبز نخواهد شد. کمی بالای سرت قدم زدم. گریه کردم سیگار کشیدم و بعد رفتم پی کارم...

یادت می‌آید که کجا شناختمت. هان؟ یادت نمی‌آید؟

روی یک کاغذ سپید. ناگهان برهوتی پیدا شد و یک زن و یک مرد. آن زن تو بودی. لباست از پارچه‌ای لطیف و تا حدی بدن‌نما بود.

ایستاده بودی. پشت‌سرت دیوار بزرگی از سنگ، مثل دیوارچین بود، و آن‌طرف، دورترها، مردی سیاهپوش ایستاده بود که سرنخی را که به بازوی تو پیچیده بود، در دست داشت. به‌نظر می‌آمد که وقت را نگاه می‌دارد.

کنار تو. آن دورها، خط افق بود و پرنده‌ای بالا و در امتداد آن، پرواز می‌کرد. من جلوی تو زانو زده بودم. با لباس‌های پاره و خیلی قدیمی. هیچ بادی نمی‌وزید. تو در رویای آن بودی که بعد از مرگ، آن پرنده خواهی شد که آن دورها دارد پرواز می‌کند. من این را می‌دانستم.

من گفتم: زن مرده! حرف بزن! وقت از دست نده!

تو حرف زدی گفتی:

پیش از موعد مقرر مرا به خاک می‌سپارند. بدن مرا که آن‌قدر محتاج نوازش است زنده بگور می‌کنند.

تو غمگین شدی گفتی:

زندگی را دوست دارم. آفتاب را، حتی این نسیم را که نمی‌وزد، دوست دارم. گیسوان من...

حرفت را بردی دستت را کردی توی سینه‌ات، قلبت را آوردی بیرون. گفتی: هنوز زنده‌ام. قلبم می‌تپد... تو راست می‌گفتی قلبت می‌زد و از آن خون بیرون می‌آمد.

من گفتم: تو کافی است که بدنت را شل کنی، و آن‌قدر سخت نگیری کرم‌ها عموماً گرسنه‌تر از آن هستند که به دلایل تو برای زنده بودنت، توجه کنند. تو باید فقط کمی بدنت را شل کنی. همین!

به رویا فرو رفتم. حس کردم که پشت خط افق پرتگاه مهیبی است که تا بی‌نهایت است و من دارم در آن سقوط می‌کنم.

من گفتم: نگران نباش. چون من خاصیت گیسوان ترا می‌شناسم. بعد از تو آن‌ها رشد خواهند کرد و به شکل گیاه از خاک بیرون می‌آیند و گل می‌دهند.

می‌دانستم که دارم دروغ می‌گویم گریه‌ام آمد. اشک‌های من ریخت روی زمین. کم‌کم شکل یک جوی آب شد.

بعد گفتم: وقتی بادهای راه گم کرده از این برهوت می‌گذرند، از گیسوان تو که روئیده‌اند می‌گذرندو جوانه‌ها، به‌طور مبهم، نام ترا زمزمه خواهند کرد، زیر گوش باد. بعد به رویا فرو رفتم. اینکه جویبار اشک‌های من، چه می‌شود. آیا ماهی‌ها در آن شنا خواهند کرد. آیا می‌تواند به رودخانه‌ای برسد...

تو گفتی: خوب، تو چه می‌شوی، بعد از مرگ من. آن‌وقت چه می‌کنی؟

من گفتم: حرف‌های بی‌خودی نزن مگر نمی‌بینی که من نیستم و وجود ندارم.

روی یک کاغذ نقاشی شده‌ام که سفید است و خندیدم.

چشمم به آسمان افتاد و نگران شدم. چقدر گرفته و سیاه بود. اگر باران می‌آمد. جویبار اشک مرا می‌شست و پاک می‌کرد.

صدای سوت ممتد بگوش می‌رسید که وقت تمام شد. لعنتی یک‌دفعه باران گرفت انگار منتظر همین سوت بود. باران مثل اسید همه را پاک کرد. ترا و مرا و اشک‌های مرا پاک کرد...

بعد دیگر ترا ندیدم تا حالا که به خاک سپرده‌امت دیگر به خاک سپرده‌امت آه...

لبهایت دارند می‌میرند.

می‌روم که به کارم برسم. ماشینم را نمی‌دانم کجا پارک کرده‌ام.

چشم‌هایت دارند می‌میرند.

کراواتم را محکم می‌کنم. دگمه‌های پالتویم را می‌بندم که سردم نشود. باید بعدازظهر یک سر بروم سر ساختمان.

گیسوانت دارند می‌میرند.

پس نرفتم. همین‌طور مانده‌ام. این کلاغ‌ها چقدر صدا می‌کنند وقتی بچه بودم.

انگشت‌هایت دارند می‌میرند.

بهتر است بروم نقاشی کنم. چشمم می‌افتد به کوچه‌مان، توی کوچه با بیژامه‌ام دارم فوتبال بازی می‌کنم.

پستانهایت دارند می‌میرند.

آه چقدر خوب است بازی کردن، برف بازی، با برف زدم توی سر برادرم.

رانهایت دارند می‌میرند.

گریه‌ام می‌آید. پس پستانکم چه شد. دلم نان خامه‌ای می‌خواهد، مربای آلبالو...

پاهایت دارند می‌میرند.

برایم لالا بگو مامان. مرا شیر بده. آرامم کن. آرامم کن.

بدنت مرد. به‌همین سادگی. مردی و تمام شد.

حالا دیگر می‌توانی آن زنی باشی که هر مردی عاشقش هست. حالا که مرده‌ای می‌توانی.

خیلی خوب کوچولو حالا دیگر راحت بخواب. راحت بخواب کوچولو، می‌دانم سردت است. ولی سعی کن برویت نیاوری. به‌خاطربیاور که من عاشق تو بودم. می‌توانی به‌خاطر بیاوری؟ می‌تواند به تو کمک بکند؟

کنار بقیة مرده‌ها، تنها ماندی. رهایت کردند و رفتند. شوهرت و همة خواهران و برادران دینی. رفتند سر کارشان، با زن‌هایشان بخوابند و غذای گرم بخورند.

من با تو می‌مانم، با تو می‌پوسم و خاک می‌شوم.

الان، دیگر وقتش است که حشرات به سراغت بیایند می‌گذارند حسابی سرد بشوی. بعد می‌آیند سراغت.

آن‌ها برعکس ما انسان ها غذای سرد و خام را بیشتر می‌پسندند، ولی تو سعی کن که به رویت نیاوری.

تو می‌توان آن‌ها را احساس کنی که روی بدنت ولو می‌شوند. بعد می‌روند زیر پوستت و توی رگ‌هایت. آنجا که روزی خون گرم تو جاری بود.

آرواره‌هایشان را به‌کار می‌اندازند. و تو صدای مبهم حرکت آرواره‌ها می‌شنوی و سعی می‌کنی که توی آن‌ها موسیقی آشنایی را کشف کنی که سرگرمت کند ولی نمی‌توانی. احساس می‌کنی که صدای آرواره‌ها، تنها چیزی است که دیگر موسیقی تو خواهد شد.




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.