تبلیغات
Davood Shahidi - دمی با کامبیز از داوود شهیدی

دمی با کامبیز از داوود شهیدی

دمی با کامبیز

از: داوود شهیدی

چندی پیش و در نمایشگاه اخیرش، با او از کارهایش و خودش و خاطره هایش داشتیم گپ می زدیم که گفتم:

-       می دانی کامبیز، برخلاف دیگر بزرگان و باصطلاح نوابغ هنر که سعی دارند بزرگی و نبوغ را در پیچیدگی و تضاد     جستجو کنند، تو در سادگی مفرط ، آن را می یابی و می آزمائی و ارائه می دهی و این یادآور سخنی از کنفوسیوس است که می گوید: تمام عمر را در جستجوی هستی مطلق و حقیقت کلی صرف کردم و سرانجام, آن را در انعکاس آن در شبنمی که بر برگ گلی و در آستانهء خانه ام روئیده بود یافتم و دریافتم که آنچه در خانه داشته ام در سرگردانی ها می جستم و این یک گردش و هجرت بیهوده و باطل بود.

که روشن است که او با یک لبخند حاکی از احساس رضایت، از سخنم استقبال می کند که یعنی می توانی ادامه بدهی و من هم البته اطاعت می کنم و در ادامه می گویم:

-       و این در دو نکته بطور روشن رخ می نماید که اولی در روش و تکنیک خلق اثر، و دوم در شخصیت تو به مثابه یک مرد خانواده و صبح و میز صبحانه و چای و کره و عسل یا مربا و یا همراه با نان گرم و ... اندکی پنیر!

که او با اشارت ابرو مرا هدایت می کند که بیشتر به مبحث تکنیک و روش کار بپردازم که می هم اطاعت می کنم و می گویم:

-        و اما تکنیک!

-       نمی خواهم کلمه مطنطن ایجاز را به کار ببرم و ترجیح می دهم بگویم شفافیت! که در سپیدی مطلق کاغذ است که تحقق می یابد. شفافیت در ابژه و در سوژه و همزمان در هردو! و مثال می زنم که در سوژه یکی از کارهایت, پرسوناژ در یک کارتون استریپ پنج کادری و در کادر اول, یک عدد "5" را از روی زمین یک فضای خالی برمی دارد و با حرکت در کادر های "2" و "3" و "4" می رسد به ادامهء آن فضاهای خالی و در کادر پنجم و قرارش می دهد آن جا, یعنی در خالی فضای خالی کادر شمارهء "5" و بازی هیچ و پوچ به پایان می رسد و خب همین شفافیت ها در سوژه هایت به خطوط به شدت ساده تا حد هندسی و فرم های استلیزه و با ترکیب بندی های به همان شدت ساده و هندسی اتفاق می افتد. و باعث می شود که تماشاگر "خط هایت" را به طور کامل ببیند و بفهمد و احساس کند.

کامبیز که از حرف هایم چیزی سر در نیاورده است با سکوت و چهرهء بی اعتنا به گوشه و کنار سرک می کشد و این به معنی آن است که من می توانم ادامه بدهم و من هم ادامه می دهم:

-       و یا وقتی که مهربانانه و خیرخواهانه می پردازی به موضوع های خداپسندانه مثل خیریه و یا کمک به همنوع و یا مهم انگاشتن بهداشت و سلامت عمومی و ... از این قبیل موارد!

کامبیز با لبخندی بزرگ که رج کامل دندانهایش را می نمایاند, حرف مرا تآیید می کند و سر می جنباند, و من ادامه می دهم:

-       ولی تو با زیرکی و یک نوع رندی معصومانه کار خودت را می کنی و نه از اقدامات خیرخواهانه و بلکه از جنون حاکم بر اقدامات خیرخواهانه, در کارتون هایت خبر می دهی تا از احساسات پیزوری سانتی مانتال و محافظه کار یک قشر تازه به دوران رسیده بگوئی که در آن نه حس انسانی بلکه نوعی تظاهر به  ...

کامبیز حرف مرا قطع می کند که:

-       نه! نه! درست نیست و این کارها در خدمت بشریت و کاملآ خیرخواهانه است و ...

-       اوکی اوکی ... من فقط مثال می زنم که در یکی از کارهایت دکترها برای آمپول زدن بیماران را غافلگیر و یا حتی دستگیر می کنند و توسط پرستار های محترم آن ها را ...

-       نه! نه! آنها فقط شوخی هستند و شوخی های بسیار کودکانه و ... بسیار بی گناهانه و ... من یک کارتونیست هستم که کارش خنداندن است!

-       خب البته, من فقط منظورم اینست که تو کارتونیست زیرکی هستی و با زیرکی می خندانی و خیلی هم! و می دانی که کار واقعی یک کارتونیست خنداندن توام با زیرکی شیطنت بار است و ... تو فقط جمله سازی تصویری نمی کنی و بلکه در لابه لای فرمول ها و یا الگوهای زبانی حاکم بر طنز گرافیک تو می گردی و در خیلی جاها می رسی به نکته های ظریف و یا حتی خیلی غریب ... و مثالی می زنم:

هر تازه به دوران رسیده ای می داند که کارتون جای خط های دروغین و اتفاق های غیر ممکن است و برای مثال می داند که یک ماهی که در آبی آبهای یک آبگیر دارد شنا می کند, می تواند در رنگ آبی پیراهن دختری که کنار آبگیر نشسته است هم شنایش را ادامه دهد و باعث شود که یک کارتون خلق شود. و این در یکی از کارهای توهم هست که یک ماه در سیاهی شب دارد پائین می آید و در پایان کادر, در سیاهی یک شیشه مرکب جای می گیرد. که در نظر اول, می تواند یک ایده و یا یک فکر فرمول وار, تلقی شود.

ولی در کار تو یک حس بسیار غریب می گوید که ماه دارد از غربت دلگیر قلم و شیشه مرکب سیاه در هجرت, سخن ساز می کند و این یک حس اندوهگنانه و بس شاعرانه است.

کامبیز به تآمل به پائین نگاه می کند و آرام می گیرد. و من باز می گردم به موضوع تکنیک در کارهایش و ادامه می دهم:

-       من در کارهایت هاشور نمی بینم و یا خیلی کم و راستش گاهی وقت ها و در کارهای دور و دیرت ... و راستش نمی پسندمشان چون بسیار ناشیانه اند!

او با یک نگاه خیره و ممتد مرا متوقف می کند و من تنها می گویم:

-       خب, یعنی تنها آنها برای تشدید خط هایت و در کنار آنها به کار می رفتند و بعدها کم کم محو شدند چون خط ها کارآمد و استوار, دیگر خودشان هستند و به چیزی اضافی, الزام ندارند و استوار و درخشان ایستاده اند در بطن سپیدی کاغذ!

واما همهء این ها حاصل باران اشکی است که بر آن ها ریخته و آن ها را شسته و پیراسته است و خب, شبنم هم یک قطره اشک است که در صبح سحر می چکد روی یک برگ گل که در خانهء حکیم بزرگی چون کنفوسیوس روئیده است.

 

"پایان"


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.